دختر یلدا

آنچه باید نوشت

دخترم

دخترم با تو سخن می گویم ‏
زندگی درنگهم گلزاریست ‏
و تو با قامت چون نیلوفر،شاخه ی پر گل این گلزاری ‏
من به چشمان تو یک خرمن گل می بینم ‏
گل عفت ، گل صدرنگ امید ‏
گل فردای بزرگ
گل فردای سپید
چشم تو اینه ی روشن فردای من است ‏
گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ ‏
کس نگیرد زگل مرده سراغ
دخترم با تو سخن می گویم ‏
دیده بگشای و در اندیشه گل چینان باش
همه گل چین گل امروزند ‏
همه هستی سوزند ‏
کس به فردای گل باغ نمی اندیشد ‏
انکه گرد همه گل ها به هوس می چرخد ‏
بلبل عاشق نیست ‏
بلکه گلچین سیه کرداریست ‏
که سراسیمه دود در پی گل های لطیف ‏
تا یکی لحظه به چنگ ارد و ریزد بر خا ک
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک ‏
تو گل شادای ‏
به ره باد مرو ‏
غافل از باد مشو
ای گل صد پر من ‏
همه گوهر شکنند ‏
دیو کی ارزش گوهر داند ‏
دخترم گوهر من ، گوهرم دختر من
تو که تک گوهر دنیای منی ‏
دل به لبخند حرامی مسپار دزد را دوست مخوان ‏
چشم امید به ابلیس مدار ‏
ای گوهر تابنده بی مانند ‏
خویش را خار مبین ‏
اری ای دخترکم ‏
ای سراپا الماس از حرامی بهراس ‏
قیمت خود مشکن ‏
قدر خود را بشناس ‏
قدر خود را بشناس

تصویر


 

  • 14

6711270912252gif.png

اولین مسابقه هاکی خرداد 97

روز 24 خرداد مسابقه هاکی بانوی قدسیان در سالن ورزشی امین اصفهان با حضور سه تیم با 6 دوره بازی انجام شد اون روز کیمیا و من و ممند و بابا امیر باهمدیگه سر ساعت 4:30 ورزشگاه بودیم بعدقرات قران و عکس گرفتن ساعت 6 مسابقه بین دو تیم نو نهالان رده سنی زیر 8 شروع شد تیم اسپادان و تیم خانم شریفی پا به پای هم مسابقه دادند و با اختلاف یک گل تیم اسپادان اقای نجارزاده برنده شد.بعد از اون تیم نوجوان اسپادان و با تیم خانم شریفی وارد مسابقه شد و کیمیا حسابی هول کرده و حالت تهوع داشت باهاش صحبت کردیم ارومش کردم وارد زمین شد و دروازبان خوبی بود و اجازه نداد سه تا پاس گل شود با اختلاف یک گل بازی را باختند بعد از چند دقیقه استراحت دوباره وارد با...
24 خرداد 1397

مامان عاشقتم

مامان عاشقتم یاد گررفته بود توی گوشم یواش میگفت .مامان عاشقتم مامان دوستت دارم مامان میمیرم برات .دست مینداخت گردن و میگفت اجازه هست بوست کنم و بعد که بهش میگفتم . بله چند بار بوسم میگرد و میگفت . دوستت دارم مامان من تور ا اذیت نمیکنم با این زبونش ما ررا از سوراخ میکشید بیرون یاد گرفت بود تازگی ها با باباحسن بازی کنه و زنگ میزد خونه بابا حسن و میگفت . شما پیاز میخوایید براتون بیارم و این بهانه رفتن به خونشون بود عاشق عمو بهنام بود و بازی کردن باهاش بود از یک تا 15 را می شمرد و حروف لاتین را حفظ بود و از یک تا ده لاتین را حفظ بود هشت تا شعر حفظ بود این قدر زود همه کارهاش تکمیل میشد و باور م نمیشد داره بزرگ میشه ...
23 خرداد 1397

خرداد 97

مرینات هاکی کیمیا برای 24 خرداد مسابقه داشتند و من هم بل کمند هر روز دو نوبت برای تمرین همراهیش میکردیم کمند کنار زمین بازی تو سالن باشگاه موقع رفتن به خونه مامان جون صدیق میخواست چادر سر کنه شهر بازی سیمرغ ...
14 خرداد 1397

اردیبهشت 97

  12 اردیبهشت با دایی نادر و خاله مینا و باباجون اینا رفتیم ناژون و باغ پروانه ،موزه صدف ،وباغ خرندگان را هم دیدیم خیلی خوش گذشت ولی عصر خبر فوت مامانی را بهمون دادند           ی ک روز عصر توی حیاط خونه هوس تون کوبیده یک غذای سنتی بود کردم و به یاد مامان بزرگهایم که عصرونه خونه شون بود درست کردم       روز معلم ......     یعد از جشن که تو کلاس برگزار شد رها و هلیا اومدن خونه ما و حسابی بازی کردن ....   تفریحات خونه ....
31 ارديبهشت 1397

فوت ناگهانی مامانی

                                                                             ​​​​​​   ر وز 12 اردیبهشت ماه سال 97مصادف  با نیمه شعبان عصر ساعت 2.30 بعد اظهر با کوله باری از خوبیها و خاطرات رخت سفر بر بستی و دنیا  را با همه بدیها و خوبیها بدروذ گفتی . مادر بزرگ (مامانی ) دوران کودکی و جوانی بعد 93 سال عمر از خدا و بعد از امید  به زندگی بالای که داشت رفت  رفت  رفت برای همیشه ...... روحت  شاد عزیز...
12 ارديبهشت 1397

از شیر گرفتن کمند

  بازهم مرحله سخت دیگه از زندگی . کمند وابستگیش به شیر زیاد بود و وزنش کم ، همه میگفتن از شیر بگیرش تا خوب  بشه  به زبون  راحت بود ولی در عمل سخت  بعد از جلسه قرض الحسنه که در با دکتر  راست قلم برگزار شد شب خونه اومدیم حمامش کردم عادت داشت اخر حمام شیر میخورد اونجا شیرش دادم و چون میدونستم تصمیم گرفتم بهش ندم خیلی ناراحت بودم  از حمام اومدیم بیرون و گفت شیر میخوام گفتم بعد از شام  شام خورد و یادش رفت شیر میخواست منم چسب رده بودم گفتم  زخم شده خوب شد بهت میدم اون شب چون سیر بود بیدار نشد ولی صبح دوباره گفت : شیر میخوام  می می خوب نشد  ...
8 ارديبهشت 1397

مهاجرت دایی بهزاد به آلمان

ر وز 5 اردیبهشت  سال 97 روزی بود که دایی بهزاد عازم کشور آلمان شد هم خوب  بود هم ناراحت کننده  خوب  بود چون داشت میرفت  جایی که برای علمش برای تواناییهاش و... ارز قایل بودن و بد  بود چون  لذت در کنار بودنش را نداشتم  وجودش گرما بخش زمدگی من و دخترها بود کیمیا  شدیدا وبسته بود و موقع  رفتن خیییییییییییلی گریه کرد روز سنگینی بود خیلی ناراحت کننده بود برادرت  را که هرروز میدیدی بگی برو  به امید دیدار  دلم برات تنگ شده داداشی ..... روز بعدش هم همه فامیل جمع  شدن و آش پشت پا درست کردیم جات خالی بود دایی بهزاد ....   یک دایی به تمام معنا ...
6 ارديبهشت 1397

فروردین 97 سال سگ

گلهای بالارا اخرین لحظه از گلخونه. بهروز خریدیم اسفند 96 لحظات اخرش را سپری میکرد و همه در تلاش بودن برای شروع یک سال جدید خوب ما هم خونه تکونی کردیم مهمون از قشم برامون اومد همسر دوست بابا برای زایمان اومدن اصفهان و چند روز بودن و رفتن بابا امیر دنبال کارهای ماشین بود یکی دیگه از دوستای بابا از آلمان اومد دایی بهزاد برای رفتن به آلمان آماده. میشد خلاصه حسابی مشغول بودیم تا لحظه سال تحویل در حال دویدن بودیم سفره هفت سین بچینم کیک برای تولد مادرشوهر درست کنم شام و کیک را بالا خوردیم شب خوبی بود و جای عمه و آقا سپهر خالی بود فردا هم دید و با...
30 فروردين 1397
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر یلدا می باشد