کیمیاکیمیا، تا این لحظه 8 سال و 11 ماه و 26 روز سن دارد
کمندکمند، تا این لحظه 2 سال و 8 ماه و 3 روز سن دارد

دختر یلدا

دخترم

دخترم با تو سخن می گویم ‏
زندگی درنگهم گلزاریست ‏
و تو با قامت چون نیلوفر،شاخه ی پر گل این گلزاری ‏
من به چشمان تو یک خرمن گل می بینم ‏
گل عفت ، گل صدرنگ امید ‏
گل فردای بزرگ
گل فردای سپید
چشم تو اینه ی روشن فردای من است ‏
گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ ‏
کس نگیرد زگل مرده سراغ
دخترم با تو سخن می گویم ‏
دیده بگشای و در اندیشه گل چینان باش
همه گل چین گل امروزند ‏
همه هستی سوزند ‏
کس به فردای گل باغ نمی اندیشد ‏
انکه گرد همه گل ها به هوس می چرخد ‏
بلبل عاشق نیست ‏
بلکه گلچین سیه کرداریست ‏
که سراسیمه دود در پی گل های لطیف ‏
تا یکی لحظه به چنگ ارد و ریزد بر خا ک
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک ‏
تو گل شادای ‏
به ره باد مرو ‏
غافل از باد مشو
ای گل صد پر من ‏
همه گوهر شکنند ‏
دیو کی ارزش گوهر داند ‏
دخترم گوهر من ، گوهرم دختر من
تو که تک گوهر دنیای منی ‏
دل به لبخند حرامی مسپار دزد را دوست مخوان ‏
چشم امید به ابلیس مدار ‏
ای گوهر تابنده بی مانند ‏
خویش را خار مبین ‏
اری ای دخترکم ‏
ای سراپا الماس از حرامی بهراس ‏
قیمت خود مشکن ‏
قدر خود را بشناس ‏
قدر خود را بشناس

تصویر


 

  • 14

6711270912252gif.png

تقویم رشد کمند ......

  کمندم همه کارهاش با عجله بود از همون نوزادی توی کریر که می ذاشتمش سینه میزد بیاد بیرون و پاهاش را سفت میگرفت که نخوابونمش . بند نافش سر 4  روز افتاد  یک ماه و نیمش بود که روی دنده می چرخید  دو ماه و نیمه بود که کاملا روی شکم برمیگشت و کمکم داشت تمرین میکرد که سرش را بالا نگه داره  اوایل چهار ماهگی توی  روروک نشوندیمش با پاهاش میخواست بیاد جلو و کلمه ماما و بابا را می گفت  اوایل 5 ماهگی شروع  به نشستن کرد و تا اخرش کاملا می نشست  در اوایل شش ماهگی تمرین میکرد  سینه خیز  بره و بعدش هم تمرین میکرد وقتی خوابه بلند بشه بشینه و...
29 آبان 1397

مهر 97

  قرض الحسنه ونه دایی سعید  شب  به یاد ماندنی در هتل کریاس  اصفهان  رژ زدن ان ساعت 12 شب  مهرماه ما مهمان داشتیم از دوستان بابا امیر از شمال اومدن اصفهان و ما هم حسابی با هاشون خوش گذروندیم  باغ ناژون و باغ پروانه ها و اکواریم و ناهار بریونی اصفهان .... پل خواجو و میدون ... ...
30 مهر 1397

ماه مهر و کیمیا خاتونم

باز امد بوی ماه مدرسه... بوی بازیهای راه مدرسه... کیمیا خاتونم قد کشید و روزها پی درپی رفتند و بزرگتر شد و الان قدم به کلاس سوم گذاشته. . ذوق بی وصفی برای شروع مدرسه داشت و روز شماری میکرد کمند هم پا به پای کیمیا کیف اماده میکنه بره مدرسه و تمام تجهیزات را هم برمیداره و میگه خانم مللم (معلم) ناراحت میشه اینا را نبرم دخترم، خاتونم، جز دعای خیر و سلامتی و موفقیت چیزی ندارم بدرقه راهت کنم الهی همیشه سلامت، موفق،و مهمتر از همه شاد باشی   امسال کلاس سوم تمرینات هاکی را با خانم نژند شروع کرده بود و از تیم اسپادان خارج شد البت...
30 مهر 1397

تابستان 97

امسال تابسنون هم با عمو بهنام و باباجون و مامان جون رفتیم  شمال .از 17 رفتیم تا 23 . این دفعه رفتیم  سمت بابلسر ، مثل دفعه قبل همه چی عالی بود وای یه خاطر از کمند دارم از روز اولی که رودهن مومندیم تا ناهار بخوریم من دیدیم کمند کفشهاش را پاش کرد و کیمیا هم داشت اماده میشد برند با هم تو پارک بازی کنند من هم فکر کردم باهام رفتن ولی یک لحظه بعد از یک ربع دیدم کمند از اون بالای پارک داره پله ها را به سختی با کمک یک آقا طی میکنه بیاد و گریه هم گرده بود و دویدم بغلش کردم اقا گفت دیدم تنهاس و سرگردون و میخواد بیاد پایین ،نمیزاره هم کمکش کنم .  فهمیدم خانوم خودش برای گشتن رفتن و اصلا با کیمیا نبوده و از اون به  بعد ح...
30 شهريور 1397

اولین مسابقه هاکی خرداد 97

روز 24 خرداد مسابقه هاکی بانوی قدسیان در سالن ورزشی امین اصفهان با حضور سه تیم با 6 دوره بازی انجام شد اون روز کیمیا و من و ممند و بابا امیر باهمدیگه سر ساعت 4:30 ورزشگاه بودیم بعدقرات قران و عکس گرفتن ساعت 6 مسابقه بین دو تیم نو نهالان رده سنی زیر 8 شروع شد تیم اسپادان و تیم خانم شریفی پا به پای هم مسابقه دادند و با اختلاف یک گل تیم اسپادان اقای نجارزاده برنده شد.بعد از اون تیم نوجوان اسپادان و با تیم خانم شریفی وارد مسابقه شد و کیمیا حسابی هول کرده و حالت تهوع داشت باهاش صحبت کردیم ارومش کردم وارد زمین شد و دروازبان خوبی بود و اجازه نداد سه تا پاس گل شود با اختلاف یک گل بازی را باختند بعد از چند دقیقه استراحت دوباره وارد با...
24 خرداد 1397

مامان عاشقتم

مامان عاشقتم یاد گررفته بود توی گوشم یواش میگفت .مامان عاشقتم مامان دوستت دارم مامان میمیرم برات .دست مینداخت گردن و میگفت اجازه هست بوست کنم و بعد که بهش میگفتم . بله چند بار بوسم میگرد و میگفت . دوستت دارم مامان من تور ا اذیت نمیکنم با این زبونش ما ررا از سوراخ میکشید بیرون یاد گرفت بود تازگی ها با باباحسن بازی کنه و زنگ میزد خونه بابا حسن و میگفت . شما پیاز میخوایید براتون بیارم و این بهانه رفتن به خونشون بود عاشق عمو بهنام بود و بازی کردن باهاش بود از یک تا 15 را می شمرد و حروف لاتین را حفظ بود و از یک تا ده لاتین را حفظ بود هشت تا شعر حفظ بود این قدر زود همه کارهاش تکمیل میشد و باور م نمیشد داره بزرگ میشه ...
23 خرداد 1397

خرداد 97

مرینات هاکی کیمیا برای 24 خرداد مسابقه داشتند و من هم بل کمند هر روز دو نوبت برای تمرین همراهیش میکردیم کمند کنار زمین بازی تو سالن باشگاه موقع رفتن به خونه مامان جون صدیق میخواست چادر سر کنه شهر بازی سیمرغ ...
14 خرداد 1397

اردیبهشت 97

  12 اردیبهشت با دایی نادر و خاله مینا و باباجون اینا رفتیم ناژون و باغ پروانه ،موزه صدف ،وباغ خرندگان را هم دیدیم خیلی خوش گذشت ولی عصر خبر فوت مامانی را بهمون دادند           ی ک روز عصر توی حیاط خونه هوس تون کوبیده یک غذای سنتی بود کردم و به یاد مامان بزرگهایم که عصرونه خونه شون بود درست کردم       روز معلم ......     یعد از جشن که تو کلاس برگزار شد رها و هلیا اومدن خونه ما و حسابی بازی کردن ....   تفریحات خونه ....
31 ارديبهشت 1397

فوت ناگهانی مامانی

                                                                             ​​​​​​   ر وز 12 اردیبهشت ماه سال 97مصادف  با نیمه شعبان عصر ساعت 2.30 بعد اظهر با کوله باری از خوبیها و خاطرات رخت سفر بر بستی و دنیا  را با همه بدیها و خوبیها بدروذ گفتی . مادر بزرگ (مامانی ) دوران کودکی و جوانی بعد 93 سال عمر از خدا و بعد از امید  به زندگی بالای که داشت رفت  رفت  رفت برای همیشه ...... روحت  شاد عزیز...
12 ارديبهشت 1397
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر یلدا می باشد