دختر یلدا

1

آذر و دی و بهمن واسفند

ماه آذر از  راه رسید کیمیا خانومدیگه نوشتن و خونذن  را تقریبا  یاد گرقته بود خدا را شکر شوق  با سواد  شدن را داشت کمند هم پا به پای اون کارها ی جدید یاد میگرفت برای رشد کمند که کم بود پپیش دکتر بردمش و یه سری دارو تقویتی براش گرفتم البته بعد ازمایش خون و ادرار که چه برمن گدشت تا ازمایش خون داد و چقدر صدام کرد  ماما...ماما  گریه ام گرفته بود الهی هیچ مادری گریه بچه اش را نبینه مگر گریه خوشحالی اون ماه بابا امیر از شمال و تهران مهمان داشت ما خونه را خالی کردیم تا مهمانهای بابا راحت باشند و به خونه بابا حسن  رفتیم تقریبا  یک هفته اونجا بوددیم حسابی به دخترها خوش گدشت  بابا امیر  رو...
19 بهمن 1395

شب یلدا و کمند و کیمیا

سال 95 شب یلدا برای خاله مینا شب چله ای بردیم ما و دایی نادر و بابا حسین و مامان صدیق و خانواده خود بهنام همه جمع بودیم امسال اولین شب یلدای کمند بود با این طفلک مریض بود ولی خوددار بود و حسابی خوشحال بود و خوش گذشت    انشالله همیشه دلاتون گرم و لبهاتون خنده باشه    ...
4 دی 1395

هفتمین طلوع سبزت مبارک

تولد امسال خاتون رنگ و بوی دیگه داشت و با وجود کمند تولدش خاص تر شده بود . امسال هم مثل سالهای گذشته همه راد عوت کردیم و با این تفاوت که هلیا و آلا دوستان کیمیا هم اومده بودند و حسابی خوش گذشت و کیمیا از اینکه دوستانش بود بسیار خوشحال بود .  تم امسالش السا و انا بود و از قبل از سیتی سنتر خریده بودیم و روز 27 اذر به خاطر تولد حضرت محمد و اینکه کیکیا هم تعطیل بود تولد براش گرفتیم طبق مغمول از صبح زود رفتم تو اشپزحونه و مامان زهره هم اومد کمکم و شام را اماده کردیم ..و عصر هم بابا امیر و خاله مینا اتاق را تزیین کردند و مهمانها ساعت 5و نیم اومدن ..   ...
4 دی 1395

اولین دندن کمند

تازه وارد هشت ماهگی شده بود که عصر بود داشتم بهش اب میدادم  یه لحظه صدای دندونش که خورد به لیوان را شنیدم خییییییییییییییییلی ذوق کردم و شروع کردم با کیمیا خوشحالی کردن خودش هم ذوق کرده بود و بهش میگفتم  بزاردنونت را ببینم دهانش را باز میکرد      عزیز دلم اولین دندونت مبارک 
23 آذر 1395

ابان 95

  م اه ابان هم از  راه رسید وکیمیا خانوم سخت مشغول علم موزی بود و کمند خانوم هم تازه داشت دنیای اطرافش را می شناخت کیمیا  یاد گرفته بود بنویسه بابا و کمند یاد گرفته بود بگه بابا  ر وزها برای من تکراری شده بود وی خداارا شکر میکردم که همگی در سلامت هستیم .کیمیا ذوق خواندن و نوشتن داشت و کمند هم ذوق بازی با کیمیا را داشت و همین که بساط درس و کتاب  باز میشد کمند همه ونا را میخواست  . کمند باررورو ک یاد گرفته میرفت سمت اتاق کیمیا و ز میزد تو چشمای کیمیا تا باهاش حرف برنه و اگه کیمیا چیزی نمی گفت شروع میکرد  به سرو صدا کردن . شبها با بابا امیر ماشین  بازی میکردن و کمند هم  به دنبال...
17 آبان 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر یلدا می باشد