دختر یلدا

آنچه باید نوشت

شمال 94

20 شهریور ماه یه دفعه تصمصم گرفتیم سه تایی بریم شمال .....من اون موقع دوماهه حامله بودم ولی با این حال راهی مسافرت شدیم کیمیا خیلی خوشحال بود صبح راهی شدیم و شب ساعت 8 رسیدیم بابلسر البته برای ناهار فیروز کوه موندیم و ناهار خوردیم ... بابلسر خونه یکی از دوستان بابا امیر اقای رعیت رفتیم و شام خوردیم و جاتون خالی استخر و جکوزی داشتن اخر شب کیمیا خانوم و بابا امیر تنی به اب زدن .... کیمیا خیلی خوشحال بود و داشت بهش خوش میگذشت .... ما قرار بود یه روز اونجا بمونیم ولی از بس خوش گذشت سه روز موندیم ....و هرشب کیمیا خانوم استخر میرفتند ..       از این سه روز یه روزش را رفت...
29 شهريور 1394

چشمه علی دهاقان

یه روز صبح جمعه تصمیم گرفتیم  عمه وفرشته وعموعباس بریم چشمه دهاقان اون موقع من یکماه ونیم بارداربودم     بعد از ناهار کیمیا خانوم با بابا امیر رفتند کوه نوردی ..   عکسی که کیمیا از بابا گرفته بود و بعد از اون رفتیم شهررضا و کمی سفال خریدیم . روز خوبی بود حسابی خوش گذشت ...
14 شهريور 1394

یه خبر داغ داغ داغ

5مرداد 1394 متوجه شدم باردار هستم خودم باورم نشد عصر یه بی بی چک گرفتم و تست کردم و جواب مثبت بود شب وقتی بابا امیر اومد خونه داشتم بهش میگفتم و از بس دچار شوک بودم حواسم نبود دخمل اونجاست دیدم پرید بالا و خوشحال شد و اومد من را بغل کرد و مامان نی نی داری ؟ گفتم : فکر کنم شکمم را بوسید و رفت یه دفعه دیدم نیستش رفته بالا خونه بابا حسین ... دیدم اومد پایین و گفت : خوب  به مامان صدیق عمو مهرداد بابا حسین  گفتم که ما نی نی داریم دهنم باز موند گفتم چرا گفتی زود حالا مامان گفت : چی زود ؟؟؟؟؟ باهاش حرف زدم  بهش گفتم نباید بگی تا مطمئن بشم به کسی نگو این مربوط به خانواده ما میشه ... باشه . گفت : باشه ف...
7 شهريور 1394

روز دختر مبارک

  من از تو گلبنی بهتر ندیدم / ز تو باغ گلی خوشتر ندیدم میان این همه گلهای عالم / گلی خوشبوتر از دختر ندیدم   پدرم میگه اونایی که دختر ندارن نصف عمرشون هدر رفته صبح دخترتو ببینی که با موهای شلخته و صدای گرفته که داد میزنه بابا نیاتو اتاق همه چیز یه پدره         نصحیت یه مادر به دختر کوچولوش ░️ ✉️ بزرگ ک شدی ✉️ ✉️اگه خوشگل شدی ✉️ ✉️اگه به سن ازدواج رسیدی‌‌✉️ ✉️اگه دیدی چند نفر میخوانت✉️ ‌‌✉️اونیو انتخاب نکنی که ماشینش خفنه ها✉️ ✉️اونیو انتخاب نکنی که با...
24 مرداد 1394

تولد محمد پارسا و امامان کیمیا

توی کلهرود کیمیا دلش برای باباحسن و خانوادش تنگ شده بود بعد که برگشتیم  به من گفت : مامان من دلم خیلی تنگش شده بود برای همین امام ها را صدا زدم تا دلم تنگ نشه گفتم چه جوری گفت : امام اول حسن گفتم علی نه حسن گفت : بابا حسن گفتم خندیدیم گفت : امام دوم مامان زهره امام سوم :  دایی بهزاد امام چهارم : خاله مینا غش کردم از خنده میگفت : امام های من اینا هستن... یه شب گفتم محمد پارسا شکل کی میشه ؟ گفت : پسر دیگه شکل مامانش گفتم : چرا گفت : من دخترم شکل بابام شدم و باهوش هستم پسرا شکل مامانشون میشند   من عقل و هوش زحمتهای بی ثمرم ..و دست بی نمکم       ...
17 مرداد 1394

اتفاق در شنا

روز چهارشنبه 14 مرداد قرارگذاشتیم با فرشته و میترا و مامان زهره و عمه بریم شنا ، ساعت 4.30   قرارمون استخر صبا بود همه اومدند و وارد استخر شدیم و حسابی  شنا کردیم خوش گذشت خیییییییییییییییلی زیاد و بعد از سانس طبق معمول کیمیا را دوش گرفتم و بردمش سمت رختکن تا لباس تنش کنم هرجه فرشته گفت من می برمش گفتم : نه میارمش خلاصه همجوری که داشتم دست در دست کیما میرفتم یه دفعه نفهمیدم دیدم لیز خوردم و نقش زمین شدم و سرم محکم خورد روی سرامیکهای کف رختکن ..چشمام سیاهی میرفت و یه لحظه برق از سرم پرید بلندم کردن نشستم اب قند برام اوردند و سریع لباس تنم کردن و رفتیم سمت خونه عمه که نزدیک اونجا بود کمی ییخ روی سرم گذاشتم خدا را شکر شک...
17 مرداد 1394

کلهرود 15 مرداد

جلسه قرض الحسنه طبق قرار قبلی و با زحمات اقا مجتبی در روستای کوهستانی کلهرود برگزا میشد از قبل سوئیت رزرو شده بود و قرار بودپنج شنبه عصر  راهی بشیم همه رفتند و ما به خاطر کا ربابا امیر دیرتر رفتیم ساعت 7 رسیدیم کلهرود جای قشنگ و خنکی بود جای همگی خالی همه بودند و شهاب و کیمیا و انمیر حسین و ستایش و....شروع به بازی کردند وبعداز شام هم به خاطر نبودن الودگی نوری همه بربام مجتمع ستارهها را رصد میکردیم کهکشان راه شیری با چشم قابل رویت بود و با دوربین خیلی واضح تر .... شب خوبی بود و جلسه برگزار شد و لی اخر شب خاله فاطمه کمی حالش بد .صبح قرار گذاشتیم بریم غار کلهرو   را ببینیم پس همگی راهی یشدیم کمی که راه اومدیم بچ...
17 مرداد 1394

مهمونی خودمون

8 مرداد به مناسبت سالگرد مادربزرگ امیر مهمونی خونه خودمون ترتیب دادم از سه شنبه مرخصی گرفتم تا جمعه چ.ن تعداد 45 نفر بودن و قرار بود غذا ا خودم درست کنم صبح سه شنبه وقتی دخمل بیدار شد و دید خونه هستم خوشحال شد و گفت : امروز جمعه است گفتم : نه سه شنبه است گفت: اهان جمعه سه شنبه س گفتم : نه عزیزم مرخصی گرفتم تا برای مهمونی اماده بشیم گفت : همیشه مرصصی بگیر گفتم : نمیشه حالا بیا به مامان کمک کن اون روز حسابی کمک کرد و اتاقش و ظروف و.....اماده کردیم خیلی مهمونی را دوست داشتی قرار بود پلو ماهیچه  و حلوا رولتی و کیک مرغ درست کنم . یه سری از کارها را روز قبلش انجام دادم و برای صبح پنجشنبه فقط پختن ماهیچه و برنج مونده بو...
14 مرداد 1394

باغ بهادران

جمع 26 تیر  را با خانواده مامان زهره و خاله و دایی نادر تصمصم گرفتیم بریم  باغ بهادران ، یه ویلا اجاره کردیم و همه راهی اونجا شدیم ویلا کنار  رودخونه بود هوا بسسیار عالی و کیمیا و ملودی و مهسا هم حسابی  با هم بازی میکردند شب تا ساعت 2.30 بیداربودیم و بازی و خنده و صبحش هم ما زود بیدارشدیم ومشغول امادهئ کردن ناهار ف جاتون خالی جوجه کباب اماده کردیم  و ناهار  را خوردیم و عصر  راهی خونه شدیم روز خوبی بود .اینا هم عکس ..           ماهیگیری از  زاینده  رود  با سبد و طناب توسط بابا امیر   ...
14 مرداد 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر یلدا می باشد