کیمیاکیمیا، تا این لحظه 8 سال و 11 ماه و 26 روز سن دارد
کمندکمند، تا این لحظه 2 سال و 8 ماه و 3 روز سن دارد

دختر یلدا

روز عشق

  خاستگاری عجله ای ... زن من میشی ؟ وای خدا ملگم بده این چه حلفیه می ژ نی!!!   چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس… و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز… روز تو! روزی که تو آغاز شدی! سالگرد ازدواجمون مبارک       خوب است و قشنگ این که دلگیر شویم / در دام دل شکسته زنجیر شویم ای عشق همیشه از خدا میخواهم / کنار من باشی و پا به پای هم پیر شویم امیر عزیزم ، هفتمین سالروز عهد و پیمان جاویدانمان مبارک ...
23 مهر 1390

شیرینکاریهای خاتون

  سلام این همون ماری که گفتم دایی بهزاد به کیمیا داده اولش می ترسید ولی الان خیلی دوستش داره      این هم سرویس چایخوری کیمیا خاتون که بالای کمدش بود و قابل دسترسی نبود ولی به اصرار خودش آوردمش پایین و کلی ذوقش را کرد   کتاب خود آموزش را با با امیر براش خریده بود خیلی دوستش داشت و با یک با رگفتن متوجه میشد باید چه کار کنه به اردک میگه : بک  بک به جوجه میگه:  جو  جو         لک لک                   طوطی  &nbs...
20 مهر 1390

می خوام اتاب ( افتاب )بگیرم

روز های جمعه من و خاله مینا و مامان زوزه ( زهره ) به قول کیمیا ، کمی توی بالکن خونمون آفتاب میگیریم هفته پیش خانوم گل هم به ما پیوست و من هم لباسهاش را در آوردم به پشت خوابوندمش توی آفتای ، حسابی خوشش اومده بود این هفته وقتی بهش گفتم کیمیا می خوایم آفتاب بگیریم سریع رفت توی بالکن اول شلوارش را در آورد و بعد لباسهاش را زد بالا و نشست توی آفتاب و و می گفت : مامان ایا ایا ( بیا بیا )   مامان زوزه ایا  ایا    مینا  مینا  ایا  ایا  الهی بلاگردونت باشم مامان که هر روز کارهات شیرین تر و قشنگ تر میشه     ...
18 مهر 1390

دلتنگی

ساعت چیست ؟ اختراع غریبیست که مدام جای خالیت را به رخ دلتنگیهایم میکشد        بابا امیر هم خیلی دلش واسمون تنگ شده و برای همین تصمیم گرفته آخر هفته یک چند روزی بیاد اصفهان و برگرده از اومدنش خیلی خوشحالم ولی دارم به رفتنش فکر میکنم و دلتنگیهامون کی میشه این فاصله ها تموم شه یا شاید به قولی : صحبت از فاصله ها نیست صحبت از مهر و وفاست . شاید این فاصله ها محک عاطفه هاست ...
18 مهر 1390

جشن تولد

    دیشب جشن تولد زهرا دختر دایی من بود با خاتون و خاله مینا عصر رفتیم خونه مامان جون من ، آخه تولد اونجا برگزار میشد و مامان و بابام هم زودتر رفته بودند وقتی می خواستیم بریم کیمیا را مای بی بی کردم البته بازور ، طفلک هر کار داشته باشه میگه ولی نمی دونم برای چه مای بی بی کردمش شاید از بس تنبلم ..... خلاصه رفتیم و کیانوش داداش زهرا دستگاه اورگ بزرگی داشت که با ورود دستگاه کیمیا خانوم به من اشاره کرد بریم  بریم  و دست منر ا می کشید و ناراحت بود ما که نفهمیدیم ..... و من و خاتون از اتاق رفتیم بیرون و با کلی حرف زدن قانع شد که برگرد توی اتاق ولی باز هم نا ارامی میکرد یکی دوبار به من گفت :&...
11 مهر 1390

خاتونم روزت مبارک

    ای بهار آرزوی نسل فردا، دخترم / ای فروغ عشق از روی تو پیدا، دخترم چشم وگوش خویش را بگشا کز راه حسد / نشکند آیینه ات را چشم دنیا، دخترم دست در دست حیا بگذار وکوشش کن مدام / تا نیفتی در راه آزادی از پا، دخترم کوه غم داری اگر بر دوش دل همچون پدر / دم مزن تا می توانی از دریغا، دخترم با مدارا می شوی آسوده دل،پس کن بنا / پایه رفتار خود را بر مدارا، دخترم       . برای دختر گلم یه آسمون عشق میارم برای ناز اون چشاش سخاوت هدیه میارم یک دل پر امید و مهر ، ترانه ساز غصه ها هدیه من به دخترم ، همون غریب ب...
7 مهر 1390

نه نه اموش ( خاموش ) نه اتاب ( کتاب )

  دیروز ظهر برای اولین با رزود رسیدم خونه وقتی از را ه پله ها بالا می رفتم صدای خنده و جیغ و دست زدن خاتون را می شنیدم وقتی وارد اتاق شدم دبدم وسط سالن داره می چرخه و می رقصه و دست و جیغ ، اولش من را ندید و به کارش ادامه داد ولی وقتی متوجه من شد پرید توی بغلم و خوشحال بود و سرش را روی سینه ام گذاشت  و با خنده و کمی خجالت گفت : مامان    فیش  فیش   ( شیر ) بعداز خوردن شیر برام تعریف کرد که امروز از پله ها بالا پایین می رفته و  1    2    3   را به انگلیسی هجی میکرد و تازه پاسور بازی کرده و شاه  بی بی    ( آقای )  سر...
7 مهر 1390

پاییز

  کیمیا خاتونم مامان مژگان فصل پاییز مخصوصا مهر ماه را خیلی دوست داره چون مهمترین اتفاق زندگیش توی فصل و توی این ماه بود چون توی 22 مهر منو بابایی با هم ازدواج کردیم چون تموم زندگیم را از مهر دارم چون توی آخرین روز پاییز خدا تورا نصیبم کرد و چون تولد بابایی هم توی پاییزه .....     راستی کیمیا خاتون به کمک سی دی های بی بی انیشتن چهار فصل زا یادگرفته و میدونه توی بهار گلها باز میشند و رنگ بها رسبز توی تابستون هوا گرم میشه و اب بازی میکنیم و رنگ تابستون نارنجی و قرمز   توی پاییز برگها میریزه و رنگ پاییز زرد   &nbs...
5 مهر 1390
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر یلدا می باشد