دختر یلدا

1

یک روز پاییزی

دیروز جمعه بود و من کنار خاتون بودم ووقتی صبح چشمهاش را باز کرد هنوز کتابها از شب قبل بالای سرمون بود برداشت و اومد نشست کنار من و گفت ماما برام بخون ، من هم که دلم می خواست یک امروز را کمی بیشتر بخوابم با چشمهای خواب آلود گفتم مامان حالا کمی بخواب ولی خوابش نمیومد و کاملا سرحال بود .خدارا شکر یک تکونی بخودم دادم و بلند شدم و گفتم کیمیا میای بریم حمام قبل از اینکه صبحانه بخوریم ، مثل اینکه بدش نیومد و رفت سمت حمام و من هم رفتم ولی متاسفانه وقتی شیر اب را باز کردم!................. بله .........آب نبود و ماهم برگشتیم و این کاررا گذاشتیم برای بعدازظهر ........... بعد با کمی آب ذخیره که داشتیم دست و صورتمون را شستیم و آماده خوردن...
19 آبان 1390

سلامی دوباره

       مثل این تصویر بالا را   وقتی من کیمیا را حامله بودم  با پاستل کشیدم و زدم به اتاقش برا ی همین این را انتخاب کردم چون خاطرات کشیدنش برام زنده شد از اخرین روزی که دست به نوشتن شدم فکر کنم ده  روز  شاید هم بیشتر می گذره توی این مدت سرم فوق العاده شلوغ بود و اتفاقاتی هم افتاد. بعداز اومدن بابا امیر ،حسابی بهمون خوش گذشت و دو روز هم مرخصی گرفتم در جمع خانواده بودم وبعداز رفتن امیر دوباره حالم گرفته شد ، خوب امروز نمی خوام از دلتنگیهام بگم با اینکه خیلی دلتنگشم می خوام از کارهای دخملی براش بنویسم : گوجه :      این کلمه را از یک فروشنده که یک روز توی خیابون...
12 آبان 1390

ارزو

همیشه ازخدا میخواهم آنچه شایسته توست به تو بدهد نه آنچه آرزو داری زیرا گاهی آرزوی توکوچک است و شایستگی تو بسیار .......                                                                                       &nbs...
12 آبان 1390
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر یلدا می باشد