دختر یلدا

1

بدون عنوان

    این یه هفته که بابا امیر پیشمون بود به کیمیا یاد داده بود خودش تنها بره دستشویی و کیمیا از بابت این قضیه خیلی خوشحال بود . روز تولد حضرت محمد(ص) ، صبح که بیدار شد گفتم عیدت مبارک گفتم : عید چیه ؟ گفتم : عید محمد گفت: محمد کیه ؟ گفت : پیامبرمونه گفت : چی گفتی و خندید کمی براش توضیح دادم با سر تایید میکرد و وقتی شب رفتیم خونه بابا حسن به محمد نوه خاله ام گفت : عید محمد  مبارکش باشه / از محمد می ترسید چون مهسا نوه خالهام این را بهش تلقین کرد  بود و وقتی محمد میرفت پیش مهسا جیغ میزد و کیمیا هم به تبع اون جیغ میزد تا اینکه محمد کیمیا را بغلش کرد و کیمیا اولش می خوا...
29 بهمن 1391

سرم خیلی شلوغه

    سلام خاتونم خیلی وقته نتونستم  برات بنویسم اونقدر شیرین شدی هزار ماشا اله که نمیدونم از کجا برات بنویسم خاله مینا درسش تموم شد و روزی که اخرین امتحانش را دا تو خوشحال تر از اون بودی و از خوشحالی توی پوستت نمی گنجیدی چون خاله جون خیلی با حوصله است در واقع یه فرشته زمینی که خدا به ماداده خدا حفظش کنه و به ارزوهاش برسوندش خاله جون البته به قول خودت تازگیها برای چابلوسی بیشتر یه جون اضافه کردی برات سنک تموم گذاشته هم نقاشی بهت یاد میده م زبان و هم خوندن کلمات فارسی در واقع برات یه مهد کودک خونگی درست کرد ه   یه روز عصر که از سرکار اومدم دویدی بغلم و گفتی خانوم معلممون گفته ابرنگ بخرید ...
28 بهمن 1391

جزیره بازی

  بعداز تولدش هرروز از من می خواست سرکار نرم و من را صبح  به صبح  با گریه  راهی سرکار میفرستاد و عجیب  بهم وابسته شده بود و من هم خودم  بسیار روی این مسئله حساس بودم تا اینکه جمعه رسید و بردمش جزیره بازی  بهش خیلی خوش گشت توی جزیره بازی هم بازی کرد و هم نقاشی و حسابی دوست داشت و بعداز اون موقع برگشتن مامان زهره براش ذرت خرید و کیمیا خاتون هم نشست کنار یه کلاغ و خورد . ان شاله عکسهاش را بعد میزارم ... ...
28 بهمن 1391

بدون عنوان

  مثل اينكه ديگه داشتم بزرگ شدنش را با رفتارش حس ميكردم نمي خواستم  باور كنم بزرگتر شده اخه سال قبل همچين موقع هنوز شير مي خورد و الان مثل يه خانوم نشسته جلوم و بلبل زبوني ميكنه ميگه مامان ميري سركار مواظب باش تفاصد ( تصادف ) نكني   ميگه مامان خدا به تو پول نميده بانك بهت پول ميده   ميگه مامان مي ري سركار هوا سرد   ميگه مامان قربونت برم گسته شدي ( خسته شدي ) ميگه مامان من خيلي دوست دارم و مي خوام كمكت كنم  ميگه اگه كيانوش بخوام بايد نماز بخوني و از خدا بخواي ميگه همه بچه ها مامان شون سركار ميره باباشون درس مي خونه ميگه دلم مي خواد سركاري نري و پيشم بم...
15 بهمن 1391
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر یلدا می باشد