دختر یلدا

آنچه باید نوشت

بدون عنوان

۴/۱۱/۱۳۸۹:   امشب خونه عمو عباس رفتیم مهشاد وشیوا هم بودند کیمیا با اونا بازی میکرد پشت پرده قایم میشد تا بیاند پیداش کنند و قبل از اینکه پیداش کنند از لای پرده بیرون می اومد و شروغ به خندیدن میکرد خونه عموم یک اکواریوم بزرگ بود و پر از ماهی بزرگ بودن کیمیا  نگاه کردن به ماهی ها را دوست داشت و به اونا غذا می داد . کیمیا عکس سگ را توی کتاب دید و به جای کلمه سگ  کلمه دگ را استفاده میکرد اون وقتی سی دی های خاله ستاره را می دید با عروسکهای توی سی دی قایم باشک بازی میکرد و پشت تلویزیون قایم می شد و روی دسته مبلها اسب سواری میکرد اون به حیوانات علاقه عجیبی داشت ۷/۱۱/۱۳۸۹: اشب قصد سفر به قشم را داشتیم وشب ساعت ۱۲ را...
23 خرداد 1390

بدون عنوان

بعداز برگشتن از چادگان سر را اومدن به خانه کمی گلابی خریدیم چون فصل گلابی بود و دختر من هم که شکمش طی این سه روز اصلا کار نکرده بود و این یکی از مشکلات دختر من بود که شکمش یبوست داشت و پیش دکترهای متفاوتی بردمش ولی هیچ کدام این را مشکل ندانستند و من فقط از نظر غذایی می تونستم بهش کمک کنم تا اذیت نشه که گلابی یکی از این گزینه بود . خلاصه بعداز برگشتن بخ خونه حسابی خسته  بودیم و هیچ چیز جز استراحت مناسب حالمان نبود اما از خانه مامانم زنگ زدند که مهمان دارند و ما هم باید بریم اونجا چون می خواهند کیمیا را ببینند دوباره ساک کیمیا را بستم  رفتیم خانه بابام .   20/5/89 : یه چیز جالب کیمیا دستش را به مبل می گرفت و می ایس...
23 خرداد 1390

بدون عنوان

حتما تعجب میکنید که چرا این قدر باعجله وتند تند مطلب جدید مینویسم . برای اینکه می خوام نوشته هام بروز بشه و هرروز خاطراتش را بنویسم الان که این مطلب را مینویسم حدودا کیمیا ۱۳ ماهه است و کلی از خاطراتش را ننوشتم برای همین خیلی سریع و سعی می کنم نوشته هارا به روز کنم.   ۳۱ فروردین : خلاصه کیمیا وارد ۵ ماهگی شده بود و و شیرین ترین کاری که او در این روز انجام داد  قایم شدن بود و پریدن توی بغلم بود وقتی صداش میکردی سریع قایم میشد و با پاهاش می خواست از کولت بالا بره . دلم برای امیر حسابی تنگ شده بود و می خواستیم با بابا و مامانم بریم قشم ولی امیر گفت : این جا هوا خیلی گرمه و بچه گرمازده میشه خودم سعی میکنم در اولین فرصت بیام ...
23 خرداد 1390

بدون عنوان

  روز وداع ودوباره جدایی و لحظه ای که من دلم نمی خواست هرگز موقعش برسه  امیر روز 17 فروردین بلیط داشت و باید میرفت و من هم دوباره باید میرفتم خانه پدرم ، چون کیمیا باید به اونا عادت میکرد تا موقعی که میخوام برم سر کار اذیت نشه . امیر هم ناراحت بود که باید از  دردونه اش جدا بشه ولی چاره ای نبود . خلاصه امیر رفت وما هم برگشتیم خانه پدرم . شروع کرده بودم برای کیمیا کتاب خوندن و اسامی اشیا را به اون یاد بدهم علاقه خاصی به حیوانات و پرنده داشت و چراغ و لوستر را هم دوست داشت وقتی به او میگفتی چراغ کو ؟ سریع بالا را نشون میداد و جهت و کلمه بالا را در توی همان چهار ماهگی یاد گرفت . از این به بعد خاطرات کیمیا را به روز و ت...
23 خرداد 1390

بدون عنوان

اولین بهار خاتونم امسال عید نوروز و بهار حال و هوای دیگه داشت . امسال من و امیر هم گلی تازه توی بهار تازه و سال نو داشتیم پارسال ، سال 88 چنین موقعی فکرش را هم نمی کردم سال دیگه با فرشته خوشگل سر سفره هفت سین بشینم راستش را بخواهید سال 88 به نیت بچه سر سفره هفت سین یک لاله کوچک و یک سبزه وماهی کوچک گذاشتم ولی فکرش را هم نمی کردم این نیت بزودی به واقعیت تبدیل میشه و من وامیر از این بابت خیلی خوشحالیم . شب سال تحویل همه فامیل من خانه عمویم بودیم و اون شب خیلی به من وکیمیا وامیر خوش گذشت . امیر اخلاق خاصی داره اگه ببینه من یا کیمیا جایی که هستیم احساس خستگی کردیم سریع اونجا را ترک میکنه و اون شب هم کیمیای 4 ماهه من کمی خسته شده بود و خو...
23 خرداد 1390

بدون عنوان

بازگشت امیر   روز ۲۴ اسفند ما یک عقد دعوت بودیم و این اولین مراسم عقدی بود که که کیمیا را می بردم برا مین رفتم براش یک لباس مناسب این مراسم خردیم و گل سر و یک ساپورت خیلی خوشگل و وقتی پوشندمش مثل ماه شده بود  توی مراسم واقعا بچه خوبی بود خیلی ارام توی کریرش نشسته بود و فقط تماشا میکرد .این عکس ....   حدودا ۳۴ روز طول کشید تا امیر برگرده با ماشین خودمون رفته بود برای همین وقتی برگشت تا جای که جا داشت برای خانومی سوغاتی اورده بود لباس عروسک و یک اورگ کوچک که کیمیا خیلی دوستش داشت کیمیا وقتی باباش را دید رفت بغلش چون هنوز مفهوم غریبی را نمی دونست و خیلی زود با امیر جور شد و امیر هم که دیگه کیمیا را از بغلش پایین نم...
23 خرداد 1390

خانه تکانی

خانه تکانی عید   خلاصه داشتیم کم کم به عید نزدیک میشدیم و مراسم خانه تکانی و ..... ولی خودتون بهتر میدونید که با یک بچه نمیشه خونه تکونی کرد ولی طبق معمول اون بچه خیلی خوبی بود و توی کریرش می نشست و فقط به ما نگاه میکرد و گاهی اوقات توی همون جا خوابش می برد اگر هم می گذاشتمش روی زمین دوست داشت غلط بزنه و تمام تلاشش را میکرد که به روی شکم برگرده از دستاش کمک میگرفت از پشتی زیر سرش کمک میگرفت یک کم غر میزد که چرا نمی شه ...... اما بالاخره یک روز صبح ۱۳ اسفند وقتی با بابا و مامانم نشسته بودم صبحانه می خوردم و کیمیا هم در حال تلاش کردن بود بالاخره  به موققیت رسید و اولین غلط زندگیش را خورد و بسیار هم خوشحال بود ا...
23 خرداد 1390

مراسم غسل

روزها از پی هم میگذشت و کیمیا هروز بزرگتر میشد تا رسیدیم به چهل روزگی کیمیا .روزی که به قول  بزرگترها نوزاد از ان روز به بعد وارد دنیای جدید میشد مراسم غسل و بچه و اب چله را خانه مادرم به جا آوردیم طبق معمول اون وروجک که از حمام خوشش میومد خیلی ارام و با حوصله اجازه مراسم غسل را به من و مامانم داد . این هم عکس بعد از مراسم و سرمه به چشم کردن کیمیا . .........        کم کم داشتم به روز های رفتن امیر به قشم نزدیک میشدم هم خوشحال بودم و هم ناراحت ، ناراحت فقط به خاطر خود امیر که با وجود اینکه این همه بچه  دوست داشت ودلش می خواست کنارش باشه الان شرایط مجبورش کرده از اون دور باشه و ناراحت ...
23 خرداد 1390

بدون عنوان

خلاصه اون شب با هزار زحمت رسیدیم بیمارستان امیر رفت بیرون و من ومادرم ومادر شوهرم رفتیم بخش زایمان و اونجا باز من جدا شدم یادمه مثل بید میلرزیدم خیلی ترسیده بودم لباسهاما عوض کردم و اماده شدم درد شیرینی بود ناخداگاه داشتم طبیعی زایمان میکردم داد وفریاد و دعا برای همه اونهای التماس دعا گفته بودند سرم وآمپول و دادو فریاد های من .تا اینکه پرستار زنگ زد خانم کشاورز .اون گفته بود ساعت ۵  میاد اون موقع ساعت ۳ شب بود با هر داد بابام راصدا میزدم خیلی بد بود ولی لحظه شماری میکردم تا دخترم را ببینم .حدود ساعت ۴.۳۰ بود که پرستار گفت صدای قلب بچه نمیاد و سریع به دکتر زنگ زد خییییییییییلی ترسیدم و تمام سعی ام را برای نجاتش کردم تا مشکل رفع شد...
8 آذر 1389

بدون عنوان

حدودیکماهی است چیزی ننوشتم ولی تقریبا به اخرهای سفر مسافر کوچولو نزدیک می شدیم روزها خیلی دیر میگذشت و من هم خیلی بیقرار بودم هنوز تصمیم نگرفته بودم که سزارین یا طبیعی . امیر مخالف طبیعی بود و من مخالف سزارین . خیلی میترسیدم دیگه به هوش نیام و نتونم بچه ام را ببینم . نگرانیهای که هر مادر باردار داره ولی با توکل به خدا دلم را اروم میکردم دکترم خیلی اصرا  داشت برای طبیعی برای همین توی هفته اخر معاینه گفت زود تصمیم بگیر می خواهی چه کار کنی ؟ ولی من هنوز سردر گم بودم ...............خدایا خوت هر جور صلاح میدونی جورش کن  .همش همین حرفم بود  تا بالاخره شنبه 28 اذر برای اخرین بار رفتم معاینه دکتر گفت بچه کامل اماده است فقط دو سه روز ...
23 آبان 1389
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر یلدا می باشد