کیمیاکیمیا، تا این لحظه 8 سال و 11 ماه و 26 روز سن دارد
کمندکمند، تا این لحظه 2 سال و 8 ماه و 3 روز سن دارد

دختر یلدا

بازیهای کیمیا

٢٧/٠٣/١٣٩٠:. امروز با عمه مینا و مامان جون رفتم پارک :       ٢٨/٠٣/١٣٩٠: امروز شنبه است و من صبح زود رفتم سرکار و عصر مه اومدم خونه حسابی با دردونه بازی کردم اول از همه سی دی خاله ستاره را باهم دیدیم و بعد صدای نی نی ها توی کوچه می اومد و من و کیمیا و با کاسکه عروسکش رفتیم بیرون و نیم ساعتی را هم با بچه هابود و می خواست اسکیت سوار بشه و یک دم اسم سنا را بلند بلند صدا می زد سنا یکی از دوستهای کیمیا است  بعداز اون توی حیاط خونه اب بازی کردیم و کیمیا هم حسابی خندید و بعد رفتیم اتاق و مشغول بازی با اسباب بازی و پازل بازی شدیم این پازل را بابا امیر ...
29 خرداد 1390

بدون عنوان

سلام خیلی وقته که نتونستم خاطرات دختر ماهم رابنویسم الان تا شش ماهگی را براتون نوشتم از الان کیمیا وارد دنیای جدیدتری میشه چون دراه تلاش میکنه بدون کمک بشینه و وقتی روی زمین خوابه غلت میزنه و سعی میکنه دستها و پاهایش را جمع کنه و حالت چهار دست و پا به خودش میگیره . 2/4/88:   در این روز خانه دختر خاله ام سفره مولودی بود و کیمیا را هم بردم و برای اولین بار شله زرد خورد خیلی خوشش اومده بود کیمیا اصوات را خیلی محکمتر و با جیغ و سرو صدای بیشتر ادا میکرد ۴/۴/۸۸: دختر خالم از بوشهر اومده بود اون هم یک دختر 16 ماهه داشت  وقتی بابام مهسا کوچولو را بغل کرد کیمیا هم بغل بابام بود بادست مهسا را کشید و گریه کرد .بلا همین که ب...
28 خرداد 1390

تولد تولد تولدش مبارک

/۹/۱۳۸۹: امروز از صبح مشغول به کار بودم آخه امیر فردا میرفت و چون فردا تولد کیمیا بود و امیر نبود ما تولدش را امشب برگزار کردیم خیلی شلوغ نکردیم خودمون بودیم و عمو و عمه و خاله ودایی و پدر جون و مادرجون                                                                         اتاق را تزیی...
28 خرداد 1390

بدون عنوان

۱ /۱۰/۱۳۸۹:   امروز یادگرفته بود وسایل را زیر پاهایش قایم کنه و به ما میگفت پیداش کنید و قبل از اینکه ما پیداش کنیم خودش بهمون نشون میداد ۲/۱۰/۱۳۸۹ امروز عصر به خانه مامان جون خودم رفتیم خونه مامان جونم از اون خونه های قدیمی . یک آینه قدیمی روی طاقچه اش داشت کیمیا قبلا توی بغلم اون را دیده بود و خوشش اومده بود  الان می خواست خودش ببینه قدش به طاقچه نمی رسید یک پشتی از کنار دیوار کشید و گذاشت زیر پاش و رفت روش ایستاد باز هم قدش نرسید می خواست پشتی دوم را برداره و بره روش که دیدم دیگه داره خطر ناک میشه رفتم بغلش کردم و آینه را نشونش دادم اون هم به جای تشکر یک بوس به من داد ۳/۱۰/۱۳۸۹: صبح جمعه بود و وقتی ...
28 خرداد 1390

روز پدر مبارک

    ای تو کعبه را نگین، یا امیر المؤمنین ای تو خلقت را پدر، وی خلائق را امین کن نظر از روی لطف، به تمام پدران روز سیزده رجب، ای امیر مؤمنان امسال هم روز پدر بابا امیر کنارمون  نیست واز دور این روز را بهشون تبریک میگیم و امیدواریم سایه اش همیشه بر سرمون باشه و هرجا هست سالم و شاد باشه از طرف فینگیلی به بابا امیر : پدر یعنی زندگی – پدر یعنی آزادگی دوری از پدر چیزی نیست جز افسردگی پدر جون روزت مبارک   پدر راه تمام زندگیست ، پدر دلخوشی همیشگیست ، پدر تکیه گاه همیشگیست   از طرف خودم به بابای خودم :   این روز عزیز را به بابا خودم تبریک م...
25 خرداد 1390

بدون عنوان

/6/1389: یک خبر جدید دومین مروارید تود دهان دختر گلم جوانه زد دندان پایین سمت راست  . این خبر من را خیلی خوشحال کرد چون همین طور که گفته بودم کیمیا برعکس بچه های دیگه اول دندون بالاش در اومد .و برا ساس حفهای دکترش که گفته بود اگه دندان پایین در نیاورد در دسر زیادی داره . خیلی نگران این موضوع بودم . 1/7/1389: امروز مدرسه باز می شد و محصلین همه باید به سر کلاس برند و من هم که سرکار بودم و خواهر و برادرم هم به دانشگاه رفته بودم و کیمیا امروز تنهای تنها بود و فقط با پدر جون و مادر جونش بود . و اصلا به تنهای این جوری عادت نداشت برای همین امروز کمی اذیت شد ه بود . ۱۱/۷/۱۳۸۹: وای وای وای فکرش را هم نی کردم دختر گلم مریض بش...
23 خرداد 1390

بدون عنوان

/۰۱/۱۳۹۰:   امروز رفته بود توی حیاط سر سر شیر آب  و باز کرده بود و هرچه بابام تلاش کرده بود شیر آب را ببنده موفق نشده بود و با شلنگ حسابی بابام را خیس کرده بود و حسابی خندیده بود . 17/01/1390 : واژه  چیپ به جای پیچ  . این واژه جدیدی که کیمیا استفاده میکنه .و هر کجا پیچ می دید چندبار پشت سر هم تکرا میکرد چیپ  چیپ   راستی کیمیا امروز با اجاق گازش برامون غذا پخت و قابلمه ا ش را می ذاشت روی اجاقش و پیچش را می چرخوند و صداش را هم در می اورد ش ش ش   و با قاشق بیسکویتهای را که توی قابلمه اش ریخته شده بود بهم میزد و خیلی جالب بیسکویتها را از داخل یخچالش در می آورد و می ذاشت تو...
23 خرداد 1390

لاک زدن

دیروز ۱۰ فروردین بود و صبح بعداز این که کیمیا بیدار شده بود دایی بهزاد رفته بود دنبالش برده بودش خونه پدر جون .حسابی بهش خوش گذشته بود و شیطنت کرده بود . من هم بعداز آن رفتم و عصر رفتیم خونه عمه مریم ،عمه امیر و ایشون توی خونشون مرغ داشتند و کیمیا هم عاشق پرنده بود حسابی ذوق کرده بود و عمه زحمت کشیدند ۵تا تخم مرغ بومی به کیمیا دادند .بعداز برگشتن رفتیم خونه بابام و کیمیا خانم رفتند سر وسایل آرایش خاله و با مدادچشم برای خودشون لاک زده بودند و تمام انگشتهای پاشون را سیاه و چرب کردند.کیمیا یادگرفته بود وقتی جیش داره بره پشت مبل یا میز و یا جایی که توی دید نباشه و جیش کنه.     ...
23 خرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر یلدا می باشد