کیمیاکیمیا، تا این لحظه 8 سال و 11 ماه و 26 روز سن دارد
کمندکمند، تا این لحظه 2 سال و 8 ماه و 3 روز سن دارد

دختر یلدا

آذر و دی و بهمن واسفند

ماه آذر از  راه رسید کیمیا خانومدیگه نوشتن و خونذن  را تقریبا  یاد گرقته بود خدا را شکر شوق  با سواد  شدن را داشت کمند هم پا به پای اون کارها ی جدید یاد میگرفت برای رشد کمند که کم بود پپیش دکتر بردمش و یه سری دارو تقویتی براش گرفتم البته بعد ازمایش خون و ادرار که چه برمن گدشت تا ازمایش خون داد و چقدر صدام کرد  ماما...ماما  گریه ام گرفته بود الهی هیچ مادری گریه بچه اش را نبینه مگر گریه خوشحالی اون ماه بابا امیر از شمال و تهران مهمان داشت ما خونه را خالی کردیم تا مهمانهای بابا راحت باشند و به خونه بابا حسن  رفتیم تقریبا  یک هفته اونجا بوددیم حسابی به دخترها خوش گدشت  بابا امیر  رو...
19 بهمن 1395

شب یلدا و کمند و کیمیا

سال 95 شب یلدا برای خاله مینا شب چله ای بردیم ما و دایی نادر و بابا حسین و مامان صدیق و خانواده خود بهنام همه جمع بودیم امسال اولین شب یلدای کمند بود با این طفلک مریض بود ولی خوددار بود و حسابی خوشحال بود و خوش گذشت    انشالله همیشه دلاتون گرم و لبهاتون خنده باشه    ...
4 دی 1395

هفتمین طلوع سبزت مبارک

تولد امسال خاتون رنگ و بوی دیگه داشت و با وجود کمند تولدش خاص تر شده بود . امسال هم مثل سالهای گذشته همه راد عوت کردیم و با این تفاوت که هلیا و آلا دوستان کیمیا هم اومده بودند و حسابی خوش گذشت و کیمیا از اینکه دوستانش بود بسیار خوشحال بود .  تم امسالش السا و انا بود و از قبل از سیتی سنتر خریده بودیم و روز 27 اذر به خاطر تولد حضرت محمد و اینکه کیکیا هم تعطیل بود تولد براش گرفتیم طبق مغمول از صبح زود رفتم تو اشپزحونه و مامان زهره هم اومد کمکم و شام را اماده کردیم ..و عصر هم بابا امیر و خاله مینا اتاق را تزیین کردند و مهمانها ساعت 5و نیم اومدن ..   ...
4 دی 1395

اولین دندن کمند

تازه وارد هشت ماهگی شده بود که عصر بود داشتم بهش اب میدادم  یه لحظه صدای دندونش که خورد به لیوان را شنیدم خییییییییییییییییلی ذوق کردم و شروع کردم با کیمیا خوشحالی کردن خودش هم ذوق کرده بود و بهش میگفتم  بزاردنونت را ببینم دهانش را باز میکرد      عزیز دلم اولین دندونت مبارک 
23 آذر 1395

ابان 95

  م اه ابان هم از  راه رسید وکیمیا خانوم سخت مشغول علم موزی بود و کمند خانوم هم تازه داشت دنیای اطرافش را می شناخت کیمیا  یاد گرفته بود بنویسه بابا و کمند یاد گرفته بود بگه بابا  ر وزها برای من تکراری شده بود وی خداارا شکر میکردم که همگی در سلامت هستیم .کیمیا ذوق خواندن و نوشتن داشت و کمند هم ذوق بازی با کیمیا را داشت و همین که بساط درس و کتاب  باز میشد کمند همه ونا را میخواست  . کمند باررورو ک یاد گرفته میرفت سمت اتاق کیمیا و ز میزد تو چشمای کیمیا تا باهاش حرف برنه و اگه کیمیا چیزی نمی گفت شروع میکرد  به سرو صدا کردن . شبها با بابا امیر ماشین  بازی میکردن و کمند هم  به دنبال...
17 آبان 1395

بوی ماه مهر 95

امسال ماه مهر برای من  رنگ و بوی دیگه داشت گل سر سبدم خاتونم دختر نازم کیمیا قدم در  راهی می ذاشت تا دنیای ناشناخته اش را این بار  با سواد اموزی بشناسه کیمیای من راهی کلاس اول بود و برای من باورش سخت و  سنگین . که چه  زود بزرگ میشند و لحظه  به لحظه از ما دور میشند چند روز قبل از بازگشایی مدارس جشن شکوفه ها گرفتند و من کمند و کیمیا  به جشن  رفتیم . جشن قشنگی بود و کمند هم حسالبی دوق کرده بود  صبح روز اول مهر  با سرویس رفتند و من هم کمند  را خوابوندم و خودم رفتم جشن بازگشایی بود و به امید خدا شروع اولین روز مدرسه اغاز شد ... کیمیا توی  یادگیری مشکل نداشت و لی حس...
12 مهر 1395

شمال 95

امسال تصمیم گرفتیم با بابا حسن و مامان  زهره و دایی  بهزاد بریم سمت  شمال . برنامه ریزی شد صبح روز 18 شهریور راهی بشیم .همه  وسایل اماده بود و ساعت سه شب  بیدار شدیم بریم که دیدیم کیما حالت تهوع اره و دل درد ، خلاصه حالش بهم خورد کمی صبر کردیم تا بهتر شد کمی نمک و عرق نعنا خورد و  راهی شدیم خدا را شکر بهتر بود و لی املا خوب نبود اشتها نداشت و اسهال هم داشت برای همین همش  توقف میکردیم و دبال دسشتویی بودیم تا نزدیک  ظهر دیگه  بهتر شد .و عصر ما ساعت 5 به لاردشت  رسیدیم از قبل ویلا رزرو کرده بودیم  اون شب را استراحت کردیم و فردا  راهی جاده عباس اباد شدیم و رفتیم کنار دریا . تا عصر نا ...
28 شهريور 1395

تابستان و بهار با کمند و کیمیا به روایت تصویر

عمه  مینا  روز 13 اردیبهشت  به ایران  اومد و اون موقع کمند تقریبا 20  روزه بود همه خوشحال بودند و از همه مهتر که قرار بود مراسم نامزدی عمه  را هم داشته باشیم و حسابی همه مشغول  بودند  این هم کیک نامزدی    اولین جلسه قرض الحسنه در خرداد ماه 95 در باغ تالار پیر بکران برگزار شد و این اولین مهمانی دخترم بود حسابی خوش گدشت عمه مینا و اقا سپهر هم تشریف اورده بودند . کمند  کولیک داشت و برای اروم  شدنش توی وان حمام میزاشتیمش    جلسه قرض الحسنه که سد  زاینده  رود برگزار ش...
3 مرداد 1395

جشن اخر سال

روز 31 اردیبهشت جشن اخر سال بچه ها بود و من و کمند و خاله مینا توی جشن شرکت کردیم و هنر نمایی دختر گلم  هم توی شعر خوانی و هم توی اجرای نمایش دیدیم  جشن خییییییییییلی خوبی بود کمند هم اروم بود فقط وسط کار خرابکاری کرد و مجبور شدیم با زحمت و کمک خاله مینا تمیزش کنیم  روز خداحافظی با خاله شهرزاد بود و من واقعا گریه ام گرفته بود خییییییییییییییییییلی مربی خوبی بود و انشالله خدا هر جا هست پشت و پناهش باشه  ...
31 ارديبهشت 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر یلدا می باشد