کیمیاکیمیا، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره
کمندکمند، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

دختر یلدا

تابستان 94

27خرداد صبح از خواب بیدار شد مریض بود دلش در دمیکرد اون روز من دوساعت مرخصی گرفته بودم تا برم فاتحه دایی محسن دایی مامان صدیق ، ولی وقتی کیمیا حالش بد شد نرفتم و رفتم خونه بابا حسن تا یه کم بهتر بشه و بعد برم سر کار ولی مرتب حالش بد میشد فکر کنم گرما زده شده بود خلاصه اون روز تو خونه موندیم و هیچ جا نرفتیم تا نزدیک ظهر کمی سیب و زنجفیل و عسل بهش دادم تا بهتر شد و بعد همه که اومدن خونه ناهار خوردیم و خانومی هم خدا راشکر دیگه مشکلی نداشت ولی بی حال بود . بهش گفتم کلاس شنا را کنسل کردم کلی ناراحت شد و گفت : زنگ بزن تا بریم چرا کنسل کردی عصر عقد کیانوش بود ولی فقط بزرگترها بودند برای همین من و کیمیا اومدیم خونه و بعد از ریختن کمد وسایل قد...
28 خرداد 1394

سد زاینده رود

دو روز تعطیلی 13 و 14 خرداد  را به اتفاق اعضای محترم قرض الحسنه رفتیم کنار سد  زاینده رود همه بودند و خوشحال ت راز همه کیمیا که میتونست دو روز اونجا حساب ی بازی کنه     بازی  با حلما توی چادر .......... اجرای نمایشنامه از پشت پنجره ... اععضای محترم قرض الحسنه زری و هما                          &n...
24 خرداد 1394

اولین شنا

چند وقتی بود دلت می خواست تنی به اب بزنی بریم شنا ف بالاخره یه روز برنامه اش را جور کردم و باهم رفتیم استخر خیییییییییییییییییییییلی خوش گذشت سرسره بازی تو اب و رفتن توی استخر عمیق خیلی حال داد من خودم هم شنا بلد نبودم و کیمیا من را تحریک میکرد که با هم بریم تو استخر عمیق من هم برای اینکه جلوش کم نیارم رفتم و بغلش کردم  تا جای که پاهام کف استخر می رسید رفتم یه دفعه دیدم دیگه پاهام نمیرسه با هزار زور و زحمت برگشتم خییییییییییییلی ترسیدم ولی بازم خوش گذشت خانومی گفت من دوس دارم شنا را یاد بگیرم دوس ندارم اب ابزی کنم برای همین تصمیم گرفم معلم خصوصی برای شنا براش بگیرم ولی ساعتعاش باهام جور نبود باری همین یه جای دیگه براش مربی شنا...
29 ارديبهشت 1394

عقد خاله مینا

یه روز قشنگ خدا از  راه رسید روز 25 اردیبهشت خواهر گلم جشن عقدش بود قبلا صیغه عقد جاری شده و امروز  رو ز جشنش بود خانومی هم که تو پوستش نمی گنجید حسابی خوش گذروند و خدا را شکر همه چی به خوبی اجرا شد و شب هم همه اومدن خونه بابا حسن و اون شب را خونه بابا حسن خوابیدیم و چون فرداش هم تعطیل بود تا شب اونجا بودیم و کمک کردیم وسایل را جمع و جئر کردیم و بعد اومدیم خونمون . با ژستهای مختلف عکس گرفتی قربون اون دختر بودنت بگردم ....   به امید خوشبختی و سلامتی همه دختر و پسرها ی دنیا .... ...
29 ارديبهشت 1394

اردوی مدرسه

یکشنبه 18 اردیبهشت اردو مادر و کودک گذاشتند از طرف مدرسه که بریم باغ بانوان صفه ف من و مادر فاطمه هم مرخصی گرفتیم و با بچه ها راهی شدیم کیمیا و فاطمه خیلی با هم دوست بودند جای به نسبت خوبی بود مادرها جدا اومدن و بچه ها هم جدا و بعد اومدن پیش خودمون باز یکردن ، صورتهاشون را نقاشی کردن و خرید هم کردن توی عکس بالا هم انگشتر و دستبندهاشون را نشون دادن جاتون خالی ناهار هم ماکارانی داشتیم و همبرگر خوردن و حسابی تا ساعت 1.30 خوش گذشت و بعدش هم راهی خونه شدیم و کیمیا عصرش کلاس داشت البته روز قبلش من خیلی حالم بد شد و همش نگران بودم که دخترم بدون من بره اردو و تنها باشه ولی خدا را شکر سریع با چند تا امپول رو پا شدم . ...
29 ارديبهشت 1394

بازیها

این کادوی روز معلم بود واقعا خاله شهرزاد لیاقتش خیییییییییییییییییلی بیشتر از اینهاست این کادوی ناقابل از طرف خانومی بود   اینجا می خواستیم بریم بیرون که دیدم خودش داره لباس می پوشه و انتخاب میکنه و من هم کاری باهاش نداشتم و تو سالن منتظر بودم که یه دفعه دیدم با این قیافه اومد و گفت من اماده ام    بریم لبهاش را به قدری رژ زده بود که پاک نمیشد دعواش نکردم و لی بهش گفتم کارت مناسب تو نبوده .. چند روزی هوس مسافرت زده بود  به کلش و اینکه بیرون چادر بزنیم و بریم پیک نیک . من هم تصمیم گرفتم تو اتاق براش چادر بزنم و با هم پیک نیک بازی کنیم و4  شب را هم ...
29 ارديبهشت 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر یلدا می باشد