کیمیاکیمیا، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
کمندکمند، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

دختر یلدا

اتفاقات عجیب 1404

به پاییز 404 رسیدیم، همه ت. حاله ای از ابهام بود، ابا سال تحصیلی امسال چطور میگذره، سایه جنگ همش حس میشد و دل نگرانی ها وجودمون را گرفته بود، در هر 1ورت سال جدید تو مدرسه جدید برای بچه ها هم کمند و هم کیمیا که وارد مرحله ای جدید ی از زندگی شده بود شروع شد، انتخاب رشته ای که اون موقع مشخص نبود بر سر علاقه است یا اجبار چون گزینه ای دیگر نداشت، کمند هم با آیلین باهم وارد مدرسه و مرحله جدید شدن کیمیا حاضر نشد عکس بگیره مدرسه خوبی داشتن کلاسهای کامپیوتر و هوش، نجوم، فن بیان و.... تو بطن کار مدرسه بود و کمند این تنوع را دوست داشت، یک آقای صمدی داشتن که کمند بهش می گفت آقای غر غریان ،دبیر ریاضی و بازرس استان بود بسیار شوخ و خوش ا...
10 مهر 1405

تابستان 404

قزوین توویک رستوذان رفتیم برای خوردندغذایی معروف قزویندقیمه نثار ولی کمند تو مسافرت ترجیخ داد نون و دوغ بخوره ، تابستان 404 هم با مسافرت به شمال تموم شد، روزهای آخر مسافرت حسابی همه سرما خوردیم...
4 اسفند 1404

تابستان 1404

عروسی کیانا 31 اردیبهشت بین مسابقات کیمیا بود کبمیا بطور جدی تمریناتش را شروع کرده بود، و برای دست گرمی مسابقات اسیایی که اصفهان بر میشد شرکت کرد ظرف تغذیه و اب که با خودمون می بریدیم این جوجو، یک روز اومد تو حیاط و مشخص نشد صاحبش کیه اسمش را گذاشتن پنبه، و خیلی شیطون و سرحال بود. و خودش هم یک روز پرید رفتتتت کارهای. که اون سال تابستون با توجه به شرایطی که بود انجام دادیم یک جنگ 12 روز با اسراییل و رگزهای سختی که همش با نگرانی گذاشت تولد بابای مهربون، تو هم...
6 آذر 1404

نوروز 1404

سال نو مبارک پنج شنبه 30 اسفند ساعت 12.31.30 موقع تحویل سال بارونی قشنگی زد کمند هم به ذوق چترش رفت زیر بارون کیک تولد مادر شوهر🥰 الهی سایه تون مستدام 🥰 عزیزمن 🥰 کیک تولد مامان جون کمند خاتون کنار سفره هفت سین 1404 تولد مامان جون، روز اول عید اترین و دلوین فسقلی ها فامیل روز اول عید، خونه عمه اینم فسقلی بعدی اراد 9 ماهه در حال خاطره نوشتن ...
31 فروردين 1404

روزهای اخر سال 1402

اراد عزیز بعد فوت عمو، دل و دماغی برامون نموند مرگ بعد از مرگ بود مرگ دوست کیمیا دختر 15 ساله، پریسای عزیز براثر ایست قلبی مرگ صدف عزیز، خانم دکتر، که‌ با اینهمه که با بیماریش کلنجار رفت بازم نشد که بمونه و پسر کوچولوش را تنها گذاشت و رفت.مرگ پدر اوینا جان دوست کمند که همه را شوکه کرد. زمستان سختی بود ولی بالاخره داشت تموم میشد 🥹🥹 عمه مینا هم 20 روزی ایران بود به خاطر مرگ صدف و بعد رفت. خدا همه را در پناه خودش حفظ کنه 🤲🤲 این مدت یخت سرگرم کار بودم، کار شرکت و خونه بچه ها و... تا رسیدیم به چهارشنبه سوری، شب چهارشنبه سوری خونه دایی عباس دعوت داشتیم، خداراشکر شب خوبی بود و بعدش هم اومدیم خ نه و اتش روشن کردیم به نی...
1 فروردين 1404

قسمت تلخ زندگی 😢😢🥹

وارد زمستون شدیم، زمستونی که نمی دونستم قرار خزان عزیزی باشه اوایل دی بود که خوردم زمین و کمرم آسیب دید و مجبور شدم دور کاری کنم و بیشتر استراحت کنم، درگیر امتحانات بچه ها بودم. 8 دی تولد شایان کوچولو بود و 2 ساله میشد این بکس هم کمند تو اینستا دیده بود و دوست داشت داشته باشه، و منم خودم دونه دونه وسایلش را خریدم و براش باکس کردم یک روز که از مدرسه اومد گذاشتم براش رو تختش، وقتی رفت تو اتاقش دید خیییلی ذوق زده شده بود 🤩 بالا و پایین می پرید 🥰 نقاشی های جدید کمند که رنگ و روی تازه گرفته بود این نقاشی عمو بهنام رسیدم به قسمت تلخ زندگی عمو عزیزم عموی مهربونم یک ...
4 بهمن 1403

جشن عیادت و روز مادر 🥰❤️

روز مادر، این فرشته های زمینی مبارک ️ جشن عبادتت مبارک 2 دی 1403، سالن شهید بهشتی خانه اصفهان، جشن روز مادر و جشن عیادت گرفتن کمند خیلی ذوق داشت و حس می‌کرد می خواد اتفاق مهمی براش رخ بده و براش حضورم تو جشن مهم بود و ازم خواسته بود ردیف اول بشینم...
5 دی 1403

پانزدهمین طلوع سبزت مبارکمون باشه 😍😍

   دخترم! این را بدان همیشه و همیشه قشنگترین صدای زندگی من تپش قلب توست و باشکوه‌ترین روز زندگیم روز تولد توست. پس همیشه برایم بمان و بدان که مادرانه دوستت دارم. ️ کیمیای عزیزم پانزدهمین طلوع سبزت مبارکمون باشه 🕺 زیباترینم زیباترینم،تولدت مبارک    به خاطر تمام خنده‌ها و لبخندهایی که بر لبانم نشاندیدی، از تو ممنونم. ...
29 آذر 1403
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر یلدا می باشد