قسمت تلخ زندگی 😢😢🥹





وارد زمستون شدیم، زمستونی که نمی دونستم قرار خزان عزیزی باشه
اوایل دی بود که خوردم زمین و کمرم آسیب دید و مجبور شدم دور کاری کنم و بیشتر استراحت کنم، درگیر امتحانات بچه ها بودم.
8 دی تولد شایان کوچولو بود و 2 ساله میشد

این بکس هم کمند تو اینستا دیده بود و دوست داشت داشته باشه، و منم خودم دونه دونه وسایلش را خریدم و براش باکس کردم یک روز که از مدرسه اومد گذاشتم براش رو تختش، وقتی رفت تو اتاقش دید خیییلی ذوق زده شده بود 🤩
بالا و پایین می پرید 🥰

نقاشی های جدید کمند که رنگ و روی تازه گرفته بود
این نقاشی عمو بهنام

رسیدم به قسمت تلخ زندگی
عمو عزیزم
عموی مهربونم
یک دفعه بار سفر بست
رفتتتتت
بدم رفتتتتت
رفت و داغی سنگین گذاشتتتتت
داغی که هنوز م فک میکنم خوابم و بیدار میشم و تمام میشه
عممموی مهربونم ایست قلبی کرد و بعد 4 روز کما 18 دی رفتتتتتت
برای همیشه رفت
صدای آرومش هنوز تو گوشم نجوا میکنه
خنده های آروم و قشنگش 🥹🥹
روزهای سختی بود، و نفس گیر 🥹🥹
دیگه درد کمر یادم رفت، درد دلم و قلبم بیشتر بود
نفس م می گرفت تو نبودش 🥹🥹
عمو نیمی از بابا بود، بابام شکست، بهزاد تا خبر را شنید اومد ایران
یک شب قبل فوتش از کما خارج شد همه را خوشحال کرد و بعد اروممم رفت
رفتتتتتتتت
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



قسمت تلخ زندگی 😢😢🥹
