گریه خاتونم
امروز صبح امیر ساعت6.30 از تهران اومد برای ثبت نام رفته بود و صبح برگشت برای همین کیمیا با صدای در بیدار شد و روی عادت قبلی وقتی بغلش کرد دنبال شیر می گشت و من هم سریع یک شیشه شیر اماده کردم و بهش دادم خورد و بعد خوابوندمش ولی دستش را از گردنم باز نمی کرد کمی کنارش دراز کشیدم و یواش دستش را ازاد کردم ولی بیدار شد و محکمتر بغلم کرد ساعت داشت دیر میشد و من طاقت ناراحت کردن دخملی را نداشتم دوباره دستش را کنار گذاشتم و بیدار شد و بلند شد نشست و لب گذاشت به گریه و بابا امیر سریع بغلش کرد و بردش دستشویی تا من برم من هم هنوز وسایلم را جمع نکرده بودم رفم توی اشپزخونه و پشت یخچال قایم شدم وقتی برگشت گری کرد و دایم می گفت ...
نویسنده :
مامان و بابا
14:55







