کیمیاکیمیا، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره
کمندکمند، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

دختر یلدا

می خوام برم گشم( قشم)

      14  فروردین 1391 ، بله  به همین راحتی 14 روز گذشت و خدا را شکر خیلی خوش گذشت وامروز ساعت 3 بعداز ظهر بابا امیر میره قشم و ما دوباره تنها میشیم و بابا تنهاتر از ما ولی خدا را شکر اخرای کاره  ان شاله سال دیگه همین موقعها دیگه تموم شده ... این دفعه کیمیا هم می خواست بابا امیر بره قشم و بره باژار و باژ ل بخره  وقتی بهش گفتم : مامان را تنها می زاری گفت: مامان میره کار من برم گشم خنده ام گرفته بود اخه وقتی باباش هست همش با هم در تنش هستن چون هردوشون آذری و کیمیا ادای باباش را در میاره میگه : بابا امیر منا دوا ( دعوا ) واخمهاش را توی هم گره میک...
20 فروردين 1391

سیزده یدر 91

  امسال سیزده بدر با بابا امیر و مامن صدیق و بابا حسین و عمه و عموها رفتیم باغ یکی از اقوام بابا حسین ، صبح ساعت 9.30 از خونه زدیم بیرون و 1 ساعت توی راه بودیم توی راه کیمیا توی ماشین خوابش برد وقتی رسیدیم باغ بیدار شد و چشمهاش زا مه باز کزد و دید داخل باغ هستیم و اب هست و خاک هست خیلی خوشحال شد بردم نشوندمش کنار بابا حسین و از اونجاییکه صبحانه نخورده بود براش نون و پنیر و حلرده اورده بودم خورد و بعد با بیل و کامیونش مشغول خاک بازی شد و اب بازی شد خیلی خوشحال بود تا الان دست به خاک نزده بود من هم اجازه دادم حسابی خاک بازی کنه ، بعداز اون با عمو ها و عمه رفتیم سرچشمه لعل ( للیو ) و توی راه موتور سواری هم کردیم و خیلی خوش گذشت وق...
20 فروردين 1391

اولین پست سال 1391

      بعداز تعطیل شدن شرکت و و اتمام  کارهای شرکت به سمت خونه رفتم و آماده برای یک خونه تکونی ضرب الاجلی ، که کیمیا خانوم هم توی امر سهم مهم و مفیدی را برعهده داشت ،و با شیشه شوی برای من به قول خودش فیش می زد و من شیشه هار پاک میکردم             روز جمعه خاله مینا صبح اومد کمکم و تا اخر شب بیشترین کارهام را انجام دادم مطمئنم اگه نیومده بود کمکم سه چهار روز مشغول  بود م صبح شنبه اماده رسید امیر بودم صبح زود بیدار شدم و کارهای باقی مونده را انجام دادم تا بابا امیر زنگ خونه را زد و کیمیا سراسیمه دوید پیشواز بابا و ...
18 فروردين 1391

مهمونی

  بالاخره بعداز این همه دوندگی شب مهمونی فرارسید پنج شنبه سرکار نرفتم و از اونجای که قرار بود غذا ماهی شکم پر باشه صبح پنج شنیه با  بابا امیر رفتیم برای خرید ماهی ولی توی اصفهان اون ماهی که خواستم پیدا نکردم   و رفتم به سمت ماهی فروشیهای شاهین شهر و ماهی خریدم و برگشتیم موقعی که می خواستیم بریم صبح زود بود و کیمیا خواب بود برای همین گذاشتیمش پیش مامان صدیق و رفتیم وقتی برگشتیم گفت مامان چی خریدی ؟ وقتی ماهی را دید خوشحال شد اخه خیلی ماهی دوست داره و گفت : کی پخت ؟( کی می پزی) و عاشق پوست ماهی که سرخ شده باشه   گفتم باید تمیزشون کنم ووقتی آماده کردم برات میارم نزدیک ظهر که شد ناهارش را دادم و لباس ...
18 فروردين 1391

عروسی

         نرم نرمک میرسد اینک بهار ، خوش به حال روزگار ، خوش به حال چشمه ها    و دشت ها خوش به حال دانه ها و سبزه ها ، خوش به حال غنچه های نیمه باز . . .   سلام خانومی قربونت برم که این روزا توهم کمک حال مامان شدی و حسابی توی کارهای     خونه کمک میکنی ، عاشق جارو برقی   هستی و  خودت به تنهایی با ارتفاع کوچک جارو برقی تمام ؟آشغالها را جارو   می کنی و میگی جارو خورد   توی خونه تکونی عکسهای که من حامله بودم را دیدی و بهت گفتم تو توی     شکم  مامان بودی گفتی : مامان من ا ...
22 اسفند 1390

مامان مریض شده ...

      سلام خاتونم خیلی وقته برات چیزی ننوشتم این روزها هم دفتر شلوغه و هم توی خونه حسابی کار زیاده ، خدا را شکر بابا امیر 10 روز اینجا بود کمی کمک کرد ولی شنبه 13 اسفند دوباره رفت و قرارا تا 26 اسفند برگرده ف راستش را بخواهی دوروز قبل از رفتن بابا امیر تب کردی و سرفه های بدی میکردی و از شدت سرفه نمی تونستی بخوانی ، عصر چنج شنبه 11 اسفند بردیمت دکتر و تو مثل یک خانوم خوب اجازه دادی دکتر معاینه ات کنه ، و 3 تا آمپول برات نوشت و بازم مثل یک شیر زن امپولهات را هم زدی ، ولی از صبح شنبه حال مامان هم خاب شد و صدام در نمیمد عصر که بابا را رسوندیم راه آهن برگشتن ، کیمیا توی ماشین خوابید و با هر ترمز ماشین بیدار میشد و می...
15 اسفند 1390

یک خبر فوری

                                                                                                            &nbs...
6 اسفند 1390

با شد آب

                                          بالاخره کیمیا خاتون تونستند به جای واژه  با    کلمه    آب     را   تلفظ کنند . پنج شنبه گذشته 27 بهمن خونه فیروزه دختر خاله امیر دعوت داشتیم ، فیروزه باخودم همکلاس بوده و یک پسر داره به نام شهاب ، که خدا را شکر با کیمیا رابطه خوبی دارند و 6 ماه از کیمیا بزرگتر است و و کیمیا هم شهاب را دوست داره و اون شب اسمش را صدا می زد و م...
30 بهمن 1390

کیمیا و بازیهاش

      کیمیا عاشق اتاقش ، این مدت که خونه خودمون بودیم همش توی اتاقش بازی میکرد و به همه جا سرک میکشید این عکس سیمسون و باباش که بابا امیر برای کیمیا خریده و این عکس را اخرین شبی که پیش ما بود و فرداش می خواست بره قشم انداخت اون شب کیمیا توی اتاقش نمیومد و میگفت گرگ توی اتاقم هست و حاضر نبود یک قدم  جلو بیاد و فقط التماس میکرد که ما هم از اتاق بیایم بیرون ، تعجب کرده بودیم چون تا عصر توی اتاقش بازی میکرد و یک دفعه نظرش برگشت ، منو امیر هم رفتیم توی اتاقش و شروع به تعریف از اسباب بازیهاش کردیم تا جذب بشه ولی خیلی سمج ایستاده بود و گریه میکرد     توی سالن و با دست به من اش...
24 بهمن 1390

کیمیا و شیطنتهاش

  دیروز بعد از برگشتن از سرکار خانومی هنوز بیدار بود و نخوابیده بود وقتی رسیدم خونه اومدی استقبالم و دستت را انداختی گردنم و اول یک بوس از لب و بعد گفتی مامان  پیش را بیار تا بوس ( پیشونیت را بیار ببوسم ) وبعد کیفم را گرفتی و من را به اتاق راهنمایی کردی تا لباسهام را در بیارم و بعد کنار نشستی و من را توی ناهار خوردن همراهی کردی  و هرچی گوجه توی سالاد بود خوردی .بعداز اون دویدی شلوارت را اوردی که مامان  من اینا سوخت ( مامان من این را سوزوندم ) وقتی شرح ماجرا را از  بابا امیر پرسیدم گفتند که شلوارت را  که شسته بودن کمی نم داشته و خودت بردی انداختی روی بخاری و شعله بخاری را هم زیاد کردی ..................
20 بهمن 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر یلدا می باشد