پیر شدی مامان
زندگی من
ازبس خوبی از بس ماهی و صبوری و خوش اخلاق من هم این شعر را تقدیمت می کنم

میشــــه اسـم پاکتو
رو دل خـــــدا نوشت
میشه با تو پر کشید
تــــوی راه سرنوشت
میشـــه با عطـر تنت
تا خــــود خـدا رسید
میشــه چشــم نازتو
رو تن گلهــــا کـشید
دخترم جـــــونم فـدات
برم قــــربــون چشات
تو اگــــــــه نگام کنی
جون میدم واس نگات
بالاخره دیروز واکسنت را زدم اولش خیلی مشتاق بودی با بچه های دیگه بری اتاق واکسن و ببینی برای چه گریه می کنند ووقتی نوبت خودت شدی دلیلش رافهمیدی وبا تزریق واکسن فقط می گفتی : اوخ اوخ ماما
ولی الهی قربونت برم زود اروم شدی وعصرش دیدم نمی تونی راحت بشینی و بلند شی ولی صبور من چیزی نمی گفتی فقط با هر نشست و برخاست یک اوخ می گفتی و به بازی ادامه می دادی واز در و دیوار بالا می رفتی ولی بعضی موقعها وقتی می خواستی از زمین بلند شی دولا می موندی و از درد پات نمی تونستس صاف بشی و از من کمک می خواست و وقتی بهش می گفتم مامان پیر شدی واون با دست می گفت عصا می خوام
راستی وقتی خواستم بهش استامینوفن بدم اول خیلی سرسختی کرد و لی وقتی بهش گفتم اگه نخوری و بریزی بیرون من این کار را ادامه می دم تا بخوری و قورت بدی و اون گوش داد و و قاشق بعدی را قورت داد و من کلی بوسش کردم که حرفم را گوش داد



پیر شدی مامان
