گفتگو
دیروز از سرکار خیلی دیر رفتم خونه وقتی رسیدم دخملی تازه از خواب بعدازظهرش بیدار شده بود پرید بغلم و بوسیدم و طبق معمول فیش فیش ( شیر شیر ) درحال شیر دادن علت تاخیرم را توضیح می دادم وبهش گقتم چقدر نگرانش بودم از اینکه دیر اومدم بعد بهش گفتم : مامان می خوای سرکار بر م
گفت: نه
گفتم : پس پول از کجا بیاریم
گفت : بابا
گفتم : بابا پولهاشو کجا می ذاره
گفت : جیب جیب
و بعدش خندید
وقتی شیر خورد و بلند شد بهش گفتم نتیجه چی شد برم یا نرم ؟
سرش را به نشونه تایید تکون داد و گفت : برو برو ( شاید پیش خودش گفته حالا که شکممم سیر شد بزارم مامانم بره تا بعد............)و خندید
بعدش با هم بازی کردیم و در حین بازی ازش پرسیدم
مامان می خوای دکتر بشی ؟
گفت : نه
می خوای نقاشی بکشی ؟
گفت : نه
می خوای ماشینت را درست کنیم ؟ و.....
گفتم : پس مامان می خوای چه کار بشی ؟
گفت : درس درس درس
گفتم مامان اخه اگه درس بخونی یکی از اینها می شی
گفت : نه نه نه
منظورش را نفهمیدم اخر حرفش این بود که کتاب بخونیم 
یادگرفته ، اعداد --1-2-3-4-6-10
و همش تکرار میکنه
تازه دیروز برام کلی ظرف شسته - بعدش حمام راشسته - و لباس خودش را هم که خیس شده بود شسته
خانومی همش می خواد به کار باشه
الهی من فدای تو
عزیز دل مادر ...................زیباترین غزل زندگیم
فرصتی می خواهم برای با تو بودن و با تو ماندن.......
فرصتی که لحظه به لحظه وجودت را حس کنم......
قبل از آنکه خیلی زود دیر شود ......
و قبل از آنکه دیگر در زمان جایی برای با هم بودن نمانده باشد ......




گفتگو
