کیمیاکیمیا، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره
کمندکمند، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

دختر یلدا

مروری بر خاطرات

اولین نگاهت به چشمانم ..... چه لذت بخش و شیرین بود اولین سال تولدت دومین سال تولدت .... سومین تولدت ... چهارمین سال تولدت فالله خیر حافظا وهو ارحم الراحمین خدارا هزار هزار هزار هزار بار شکر ...
26 آذر 1393

دندونپزشکی

  19اذر رفتیم سمت دندونپزشکی ، روز بازی توی مدرسه بود  ساعت 11.30 اومدم دنبالت و بعد  بردمت دندونپزشکی اولش با شجاعت کامل اومدی و توی فکرت این بود که توی دندونات ستاره میزنن ، وقتی رسیدیم دندونپزشکی کمی ترسیدی و گفتی : میشه برگردیم گفتم : نه نمیشه منظر شدی تا صدات  زدن ، گفتی : خانوم دکتره  یا آقای دکتر گفتم : خانومه و بعد رفتی نشستی روی صندلی و دهانت را باز کردی تا ژل  زدن و بعد منشی در چشمات را  گرفت و آمپولش را  زدن گفتی :آخ من هم سریع گفتم :ناخن خانوم دکتر بود بعد بلند شدی و حس سنگینی روی زبون و لبت داشتی همش تف میکردی بیرون و میگفتی : دیگه هی...
25 آذر 1393

بازگشت با با حسن

روز 13 اذر جلسه قرض الحسنه  را داشتیم که خونه اقا کریم از اعضا قرض الحسنه برپا شد عصر رفتم گز سر مزار مادربزرگم و بعدش کیمیا را بردم کمی پارک بازی کرد و بعد روی عادت قدیمی رفتم سمت خونه مادربزرگ که جاش خییییییییییییلی خال یود زن دایی شهین شام پخته بود و همهر ا دعوت کرده بود کمی موندم و بعد راهی اصفهان  شدم تا بریم جلسه شب خوبی بود و یعد از یک ماه استرس و ناراحتی کمی خندیدیم چون بحث جلسه خندیدن بود .صبح روز جمعه دایی بهزاد  زنگ زد و گفت چشمت  روشن بابا حسن را مرخص کردن بیا خونمون ، من هم از خوشحالی خیلی سریع اماده شدم و کیمیا را هم اماده کردم و بابا امیر ما را رسوند خونه بابا حسن و خودش رفت مریض ببینه . من هم...
17 آذر 1393

عمل بابا حسن

میخوانمت در بلندی که خودت بلند ترینی میخوانمت به مهربانی که خود مهربان ترینی میدانمت به رحمتت که خودت رحیم ترینی میدانمت به بزرگی که خودت بزرگترینی همه این میخوانمت ها و میدانمت ها بهانه ای هست تا بگویم ” خدایا ” دوستت دارم بابا حسن روز 9 اذر عمل قلب داشتن صبح خاتون با مامان صدیق و عمه مینا و .. رفت شاهین شهر خونه ننه و من هم با بقیه راهی بیمارستان شدیم دقیقه نود بود رسیدم باباجونم را روی تخت دراز کشیده بود تا دیدمش بازوش را بوسیدم و گریه افتادم طالقت دیدنش روی تخت برام کابوس بود خندید و سراغ همه را گرفت و بعد بردنش خیلی سخت بود و توی اسانسور خدا حافظی میکرد و می خندید روحیه اش خوب بود ولی من داغون بودم ...
10 آذر 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر یلدا می باشد