کیمیاکیمیا، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره
کمندکمند، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

دختر یلدا

نوروز 93 و مسافرت شمال

یه سلام با شرمندگی که این همه از نوشتن عقب موندم امسال  کیمیا جون تازه فهمیده بود عید نوروز چی هست طبق رسم خانوادگی امسال خونه عمو عباس بودیم و چون مراسم عروسی  بهناز هم نزدیک بود  شب عید و تحویل سال  را  با خانواده اونجا بودیم و دور سفر هفت سین  نشستیم و منتظر تحویل سال  شدیم اون شب بعد از  شام دست به کار تزیینات حنا بنون  شدیم و تا ساعت  1 نیمه  شب مشغول تزیینات حنا بودیم  و بعد رفتیم سمت خونه که هنوز از شاهین شهر خارج نشد ه بودیم که دیدم تلفنم زنگ می زنه وقتی جواب دادم  بابام بود که گفت کلید ماشین ما پیش کیمیا نیست که وقتی کیفش را ب باز کردم دیدم بله    ...
20 فروردين 1393

اسفند 92

ب     14 اسفند تولد مهسا نوه خاله  ام  بود که  از کیمیا 9 ماه بزرگتر بود اون شب کادوی برای مهسا جن تهیه کردیم و همگی رفتیم خونشون . کیک مهسا باب اسفنجی بود و مهسا  برای کیمیا هم بال فرشته خریده بود و دوتایی حسابی خوش گذروندن             یه نقاشی از باب اسفنجی   این هم کادوی بابا ی از اخرین  دفعه ای از تهران اومد   عشق کیمیا pinkجونش   موقع خونه تکونی بود حسابی هم شرکت سرم شلوغ بود و هم خونه اولین اتاقی که خونه تکونی شد اتاق خاتونم  بود و کیمیا ...
29 اسفند 1392

كيميا ودي و بهمن 92

13 دي  عصر وقتي اومدم خونه قرار گذاشته بودن  همگي برند خونه عمه بتول ف من هم سريع كيك پختم و مامانصديق هم آش رشته پخت و راهي خونه عمه بتول شديم اونجا تي حياط اتش  روشن كرديم و كيميا هم حسابي بلبل زبوني كرد و با بدري چمدون كودكيهاي بدري را باز كردن و مشغول جستجو در وسايل بدري شد و در اخر كار به بدري گفت : شما براي تولد هيچ كادوي نداديد نمي خواي كادو بدي و  بدري دختر عمه امير هم بهش يه جفت گل سر و گير سر بهش داد ولي موقع رفتن بدري  يه  ساك بزرگ عروسك داشت كه بسته بندشون كرده بود خانومي به كولش كشيد و  بابا را صدا زد كه بابا امير اينا بزار توي ماشين اينا براي منه همه زدن زير خنده كه خوش اشتها يه ساك ...
14 اسفند 1392

ولنتاين مبارك

      زندگی عشق است افسانه نیست آنکه عشق راآفرید دیوانه نیست دختر گلم ، عزيز من، بعداز  بابا امير عشق من تو زندگي توهستي بابايي كه نيستش ولي از راه دور اين روز  را اول به ايشون كه عشق اولم بود و بعد به ستاره اسمونم كيمياي هستيم  تبريك ميگم   مي خواستم امروز كيك بپزم ولي بابا امير نبودش ان شاله وقتي اومد جبران ميكنم .   زندگی آرام است، مثل آرامش یك خواب بلند. زندگی شیرین است، مثل شیرینی یك روز قشنگ. زندگی رویایی است، مثل رویای ِیكی كودك ناز. زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یك غنچه ی باز. زندگی تك تك این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست، زندگی راز...
29 بهمن 1392

مراسم عقد

بعداز چند وقت كه خبر عقد و عروسي نبود دعوت شديم عقد دختر عموي مامانم و 28 بهمن عصر رفتيم عقد البته  بابا امير براي كارهاي فارغ التحصيليش رفته بود تهران و ما هم با بابا حسن و اينا  رفتيم عقد جليقه و شلواري كه تازه برات خريده بودم پوشيدي و  يه كيف بزرگ  زنونه برداشتي و كلي وسايلت ( تراش كيف پول موبايل و دفترچه مداد رنگي و اينه و برس ) بود را برداشتي و اماده شدي كه بريم عقد وارد تالار كه شديم اولش اروم نشستي ولي بعدش با مهسا شروع به جمع كردن گلها و شاباشها شدي و كلي شاباش جمع كرد اولش نميدونست كه بايد شاباش جمع كنه ولي بعدش فهميد و ديگه شروع به جمع كردن كرد و حسابي بستني و كيك و شيريني و ميوه خوردي . الهي ...
29 بهمن 1392

خريد و گردش

روز جمعه 25 بهمن صبحش طبق برنامه قبلي اماده شديم بريم خريد داشتم ناهار ظهر  را اماده ميكردم كه مامانم زنگ زد خاتون دويد جواب داد و گفت " سلام  ماداريم ناهار ميپزيم بريم پيكنيك و الان كار داريم نميتونيم خونتون بيايم تازشم من مريض يودم رفتم دكتر شما نيومديد من را ببينيد مامانم گفته بود : ماشين را دايي برده بود نشد بيايم گفت : خونه كه دور نيس نزديكه ميومديد مامانم گفته بود : هوا سرد پياده بيايم گفت: لباس بپوشيد اصلا خداحافظ كار داريم خوشحال بودي وهوا خوب  بود و افتابي ناهارم را كه پختم خودت لباسهات را پوشيده بودي و اماده و كلاه و عينك هم زده بودي و انيتا و كالسكه اش را هم برداشته بودي و به...
29 بهمن 1392

جواب ازمايشگاه

روز 21  بهمن عصر  رفتم تا جواب ازمايش را بگيرم پاهام بي حس بودن و سرماي  زمستون  به  بي حسي پاهام را بيشتر ميكرد از دل شوره داشتم ميمردم قلبم درد گرفته بود تمام تنم ميلرزيد  طاقت شنيدن خبر  بد رانداشتم راه ازمايشگاه از خونه برام طولاني شد تا بالاخره رسيدم و جوابش را گرفتم و سريع بردم پيش دكترش همه چيز خوب  بود نه انگل و نه تروييد و نه هيچ مشكلي ديگه تا اينكه دكترش گفت كراتينين خونش نسبت به سنش بالاست و توضيح داد كه شايد اشتباه شده باشد و نگران نباش وبراي اطمينان خاطر يه سونو گرافي از كليه هاش بگير سريع دويدم طبقه پايين و نوبت سونو بگيرم كه نوبت نداشت و فرداشم تعطيل بود داشتم ميمردم تا چهارشنبه با...
29 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر یلدا می باشد