شمال 92
جمعه یک تیر کیمیا بی صبرانه منتظر اومدن فردا بود که بریم مسافرت وسایلش را جمع کرد ه بود سطل شن و تدی ( خرسش ) و عروسکش ( سودابه ) و بلزش را هم برداشته بود و طبق معمول مداد رنگی و کاغذ هم برداشته بود . بابا امیر صندلی عقب ماشین را برای خاومی اماده بکرده بود که کاملا راحت بخوابه و بازی کنه . شنبه صبح ساعت 5 بیدار شدیم وخانومی هم سریع بیدار شد و پشتیش را برداشت و رفت صندلی عقب خوابید و خیلی خوشش اومده بود رفتیم خونه بابا حسن تا اونا م بیان . میتر ا دختر عمه ام هم با ما میومد برای همین مامان زهره باید میومد ماشین ما تا اونا جاشون بشه ولی خانومی به مامان زهره اجازه نداد و گفت : این جا را بابا برا...
نویسنده :
مامان و بابا
9:51









