بدون عنوان
جمعه 23 دی ماه 1390 : برای دوروز تعطیلی برنامه ریزی کرده بودم البته بیشتر برای کارهای خودم چون خونه تکونیها نزدیک بود و من نزدیک عید سرکار سرم خیلی شلوغ میشه برای همین تصمیم گرفتم توی ر تعطیلی کمی از کارهای منزل را انجام بدم . خلاصه صبح که از خواب بیدار شدم کیمیا خاتون خواب بود اون روز نزر کوچکی داشتم که سبزی خریده بودیم البته بابام زحمتش را کشیده بود مامانی هم تمیزشون کرده بود ومن فقط باید می شستمشون و خردشون میکردم رفتم توی حیاط و با اب سرد سبزیها را شستم تا کمی سبزیها سر زنده تر باشند هوا خیلی خوب بود توی حیاط مشغول تمیز کاری بودم که صدای از بالای بالکن گفت : مامان و خندید بله خاتون بیدار...
نویسنده :
مامان و بابا
8:16







