کیمیاکیمیا، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره
کمندکمند، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره

دختر یلدا

بازگشت بابا امیر از تهران

      توی این یک هفته که بابا امیر تهران بود هرکی ازت می پرسید بابا کجاست ؟ میگفتی : گشم تموم شد  رفته تهان قربون شیر ین زبونیهات فرشته کوچولوی من .. چهارشنبه هفته گذشته بردمت پارک همین که وارد پارک شدیم چشمت به درخت توت خورد و گفتی مامان من توت  برات از درخت توت سفید چیدم ولی قبول نکردی و گفتی : سیا   من توت سیا می خوام گفتم : مامان جون درخت توت سفید میده و سیا نداره توت را نخوردی و گفتی بازی و رفتی 1 ساعتی تاب بازی و سر سر بازی کردی بعد گفتی : مامان جیش دارم بردمش دستشویی و تو را ه برگشتن داشت زمین را بر انداز میکرد و ناگهان دادزدی مامان توت سیا  &nb...
11 خرداد 1391

به خودم می بالم

باز امروز به خودم می بالم که پدری همچو تو دارم    ای تکیه گاه من و همسری مهربان همچون تو      ای امید من   از طرف کیمیا : از طرف خودم :     تقدیم به همه پدر ای خوب دنیا مخصوصا پدر خودم پدر شوهرم و پدر دخترم : ...
11 خرداد 1391

نمی دونم

    نمی دونم چرا امروز این همه بازدید کننده داشتم جای خبری ست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!  خاتونم دوروزی بود شدید مریض بود و توی خونه بودم و تو  با شیرین زبونیهات پرستاری می کردی و اتیش می سوزوندی ؟ دیروز حالم بهتر بود و وبابا امیر هم خونه بود و عصر با هم رفتیم که بابا امیر متون زبانش را بده ترجمه کنند وقتی داشتیم برمی گشتیم از کنار  رودخون که رد شدیم گفتی :   بابا امیر این جا خو شچل (خوشگل ) است من اینجا را دوست دارم و با این حرف زدنت ما مجبور شدیم کمی کنار  رودخونه بمونیم و قدم بزنیم بعداز برگشتن کیمیا خانوم با بابا امیر مسابقه گذاشتند ببینن کدوم زودتر می رسند به ما...
9 خرداد 1391

شب ارزوها

امشب شب آرزوهاست. خدا اولین شب جمعه ی ماه رجب رو به نام شب آرزوها نام گذاری کرده. خدای مهربون توی این شب، فرشته هاش رو به زمین می فرسته تا آرزوهای بنده هاش رو بالا ببرن امشب پرستاره ترین شب ساله، چون هر آرزو، یک ستاره میشه و میشینه روی بال فرشته ها و به آسمون میره امشب، دست ها و نگاه ها رو به آسمونه و دعا می کنن که همه ی ستاره ها به خدا برسه خدایا ما هم برای آسمون امشب، چندتا ستاره فرستادیم و منتظریم دست های رحمتت اونا رو توی دل آسمون استجابت بکاره خدایا باغ دل همه رو امشب پر ستاره کن الهی آمین ...
4 خرداد 1391

یه خبر خوش

         چهارشنبه هفته گذشته 19/02/1391 بابا امیر تماس گرفت و گفت من عصر راه میفتم بیام اصفهان ....من شوکه شدم خبر خوبی بود عصراز سرکار نتونستم زود برم خونه و برعکس همیشه ساعت 7.30 عصر رفتم خونه و این خبر  را به دخملی دادم و اون گفت : بابا چی برام خریده   ؟؟؟؟ پازل خریده ؟؟؟؟؟ فردای اون روز سرکار نرفتم و با خاتون رفتیم راه اهن استقبال باباامیر .... و بابا بعداز 40 روز به خونه برگشته بود و .... دوروز پیشمون بود و این دفعه برای خاتون پازل دخترونه ای اورده بود این هم عکس که بعد میزارم   روز شنبه هم راهی تهران شد و یک هفته هم تهران کلاس داشت و بعداز اون دوباره قشم و.....
26 ارديبهشت 1391

به خود می بالم

به خود می بالم به خاطراینکه مادرم    و به خود می بالم چون دختری مثل تو رادارم   کیمیای من     و این هم تقدیم به مادر خودم و مادر شوهرم و تمام مادران کره خاکی   ...
23 ارديبهشت 1391

سلامی دوباره

  گل نازم ، چند وقتی بود به علت مشغله کاری زیاد نتونسته بودم برات خاطراتت را بنویسم الان هم برای اینکه به روز بشیم  یه خلاصه  ای از این 20 روز برات مینویسم . یک شب مامان زوهله عمه فامیل بابا سسن را دعوت گرفتن و همه برای شام اومدن خونه بابا سسن و تو اون شب با مهشاد و شیوا حسابی اتیش سوزوندیت   ....   اون شب میگفتی  مامان من عروس شدم و گوشواره های من را گوشت کرده بودی   آن روز که به دنیا آمدی، یک نفر بودی برای یک دنیا، ولی حالا یک دنیا هستی برای من ديدگانت از هميشه شادتر / شهر قلبت زنده و آبادتر /  غصه هايت دم دم اي مهربان / بر گذرگاه زمان...
18 ارديبهشت 1391

شیرین زبونیهای دخمل

چند روز پیش ماهی عیدمون مرد  وقتی کیمیا متوجه شد ناراحت شد و گفت : مامان یکی ماشی ها مرد ! گفتم : بله رفت پیش خدا گفت : یکی هست چند روز بعدتر اون یکشون هم مرد گفت : مامان هیچی ماهی نیست ؟ گفتم : مامان می رند پیش خدا کمی توی فکر رفت و گفت : خدا کو   کجاست   بریم   موندم برای اولین بار چی جوابش بدم گفتم : همه چیز مال خداست  من  تو   ماهی  و.... خدا همه چیز به ماداده  هر وقت هم بخواد میگیره   گفت : چی داده؟ گفتم : دست  پا   چشم  و..... نمی دونم متوجه حرفم شد یا  و در اخر بهش گفتم ما نما...
24 فروردين 1391

میدون امام اصفهان

عصر روز 22 فروردین همراه بابا سسن و مامازوهله و خاته مینا رفتیم میدون ، قبل از رفتن من برای کیمیا اونجا را توصیف کردم و گفتم توی میدون اسب  کالسکه هم هست ، اونهم تا اسم اسب را شنید دوید سراغ شکلات ها و برای اسبها چندتا از شکلاتها را ریخت توی پلاستیک و گفت ببیریم برای hours ... موقعی که رسیدیم به اسبها عقب  عقب رفت وفقط از دور نگاش کرد ... ا ون روز تمو پولهای عیدی کیمیا را براش صنایع دستی خریدم و مینا هم برای یکی از دوستانش به مناسبت ازدواج بشقاب مینا کار خرید و بعداز خوردن بستنی برگشتیم خونه و توی راه برگشت به خونه کیمیا شعر رسیدیم و رسیدیم  کاشکی نمی رسیدیم  تو راه بودیم خ...
24 فروردين 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر یلدا می باشد