کیمیاکیمیا، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره
کمندکمند، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

دختر یلدا

پاییز

  پاییز شروع شد و من به خاطر مشغله هایم نتونستم این فصل زیبای خدارا که مهمترین فصل زندگی من هست را تبریک بگم   پاییز برای من یعنی زندگی سالروز عقد    عروسی        تولد امیر       و تولد شیرین ترین                           هدیه خدا                 کیمیا ی من     هستی من   &nb...
3 مهر 1392

اسباب کشی به خونه بابا حسن

  تابستون تموم شد و بابا امیر باید برمیگشت تهران تا ترم آخر  را هم به امید خدا تموم کنه برگرده پیش ما ، 5 شنبه 28 شهریور بلیط گرفت و من اون روز را مرخصی گرفتم تا به امور ثبت نام کیمیا و خانه برسم .بابا   ظهرساعت 2 بلیط داشت و من دخملی ایشون را باید به  ترمینال  می بردیم  موقع رفتن اب و قران آماده کردم تا بابا را از زیر قران رد کنم وقتی کاسه اب را دید کیمیا گفت : این برای چیه ؟   گفتم : پشت سر بابا بریزم تا زود برگرده گفت : اخه لباسهاش خیس میشه گفتم : نه عزیزم به لباسهاش نمیریزم و نشونش دادم که چطور این کار را میکنیم وقتی  بابا داشت میرفت به بابا گفت : از بیمارست...
3 مهر 1392

شيرين زبونيها و اولين پس اندازش

    خاتون كلمه دكمه  را ميگه : كمپه  يه  روز  جلوي اينه ايستاده بود  با خودش تمرين ميكرد  كمپه    دكپه   و من هم نگاش ميكرد و هراز گاهي از من ميپرسيد  مامان چي بود  بهش ميگفتم : دكمه  و با خودش تمرين كرد تا ياد گرفت بگه دكمه    خودش ميگه من اين  كلمه ها را اشتباه ميگم : خچال  يخچال     عقب   عبق     جنگل   گنجل         چنگال    كنچال      نوشتم   ننشتم   و.....   يه شب روبروي تلويزيون نشسته بود توي بغلم و تلويزي...
3 مهر 1392

کارنامه و فلوت

بعداز برگشتن  ، موسسه جلسه توزیع کارنامه برگزار کرد و من رفتم که کارنامه خانومی  را بگیرم و این هم کارنامه طبق پیش بینی ها خاتون گرایش ریاضی بود ،ما دلمون میخواست تجربی  باشه و لی کارشناس موسسه ریاضی  را اولویت داده بود و ما هم توی همون گرایش ثبت نامش کردیم تا به امید خدا این دوره نه ماهه هم تموم بشه تا ببینیم نتیجه بعدی چیه ؟ واقعا هم کیمیا عاشق اعداد بود و میگفت مامان من هم میخوام حسابکار بشم مثل شما ... کلاس موسیقی هم بلز تموم شد و خاله موسیقی درخواست خرید فلوت را کردن و ما هم سه تایی رفتیم و فلوت خریدیم و شام را هم به هوس خانومی که کباب خواست ،کباب خوردیم و اومدیم خونه اون شب هم خوش گذشت این عکس ف...
27 شهريور 1392

شمال 92

    جمعه یک تیر کیمیا بی صبرانه منتظر اومدن فردا بود که بریم مسافرت وسایلش را جمع کرد ه بود سطل شن و تدی ( خرسش ) و عروسکش ( سودابه )  و بلزش را هم برداشته بود و طبق معمول مداد رنگی و کاغذ هم برداشته بود . بابا امیر صندلی عقب ماشین را برای خاومی اماده بکرده بود که کاملا راحت بخوابه  و بازی کنه . شنبه صبح ساعت 5 بیدار شدیم وخانومی هم سریع بیدار شد و پشتیش را برداشت و رفت صندلی عقب خوابید و خیلی خوشش اومده بود رفتیم خونه بابا حسن تا اونا م بیان  . میتر ا دختر عمه ام هم با ما میومد برای همین مامان زهره باید میومد ماشین ما تا اونا جاشون بشه ولی خانومی به مامان زهره اجازه نداد و گفت : این جا را بابا برا...
27 شهريور 1392

کیمیا و تابستون 92

  سیر پاک کردنش ......   لباس سوغاتی عموابراهیم بود که امسال اندازش شده بود و از هند اومده بود ... یه شب خونه بابا حسن لباسهایش  را خیس کرده بود و من هم لباس اضافه نبرده بودم بنابراین لباس خاله را پوشید .... این کوچولویی ناز هم آنیتا تازه وارد ترین فرد خانواده که 2 ماه به جمعمون پیوسته و دوست داره کیمیا باهاش حرف بزنه .... کیمیا خانوممممممممی و ازمایشگاه خانگی و موش ازمایشگاهیش علی .........   ماسه بازی در موسسه ... امسال بابا حسین و مامان صدیق صبح زود میرفتن پیاده روی و کیمیا هم  ساعت رفتنشون رامی دانست و بیدار...
27 شهريور 1392

خلاصه ای از خاطرات

                                                      یه مدتی هست که نتونستم در مورد خاطرات دخملم بنویسم بعداز باغ جعفر قلی ما نقل مکان کردیم خونه بابا حسن تا بابا امیر خودش را برای امتحاناتش اماده کنه . 4 تیر دختر احمد پسر عمه به دنیا اومد و اسمش را آنیتا گذاشتن و روز 6 تیر برای دیدنش رفتیم خونشون کیمیا هم یه اردک زرد خوشگل ادو کردم  تا بعنوان هدیه بهش بده و خود...
13 مرداد 1392

باغ جعفر قلی

    امروز صبح با خانواده امیر و بابا حسن رفتیم به سمت باغ ،کیمیا از دیروزمنتظر رفتن به باغ بود و صبح زود بیدار شد که مامان امروز کار تعطیل بغلش کردم و گفتم بله امروز تعطیله و الان بیا بخواب تا صبح بشه و بعد بریم باغ و اومد بغلم خوابیدم تا ساعت 8 بیدار شد و رفت یه کیسه برداشت و اسباب بازی برداشت و طبق معمول قلم و کاغذ  هم برداشت و کلاه و عینک و کرمش را هم زد و اماده رفتن بود من و کیمیا رفتیم دنبال بابا حسن و سوار شدیم و راه افتادیم و امیر هم بابا حسین و مامان صدیق ر ا سوار کردن و راه افتادن تا به اونجا که رسیدیم دایی سعید و خانواده اش هم بودن ویکی از دوقلوها هم بودن و کیمیا شروع کرد بامهدی بازی کردن و اب بازی کردن و توت چ...
13 مرداد 1392

انتخابات فرشته

امسال انتخابات برای من رنگ و اب دیگه داشت دختر عمه ام فرشته کاندید انتخابات شورای شهر بود و چند روزی عصرها می رفتیم ستاد و کیمیا حسابی  با مهشاد و شیوا تبیلیغات میکردند و برگه ها را در خیابان به دست مردم میداند و این اولین همکاری دخترم بود و خودش هم حسابی خوشحال بود و یه شب هم رفتیم مسجد برای سخنرانی فرشته و کیمیا هم طبق معمول کاغذ و قلمش دنیالش بود و چون حوصله اش سر رفته بود شروع کرد  به کشیدن پنکه سقفی و خیلی هم جالب کشید و بعد هم چون زن ومرد با هم بودیم رفت پیش بابا امیر و نقاشی را نشون داد . خلاصه روز جمعه فرارسید و همگی رفتیم پای صندوق و کیمیا هم خیلی دلش میخواست مثل ما انگشتش  را جوهری کنه و خوشبختانه فرشته توی این ...
13 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر یلدا می باشد