کیمیاکیمیا، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره
کمندکمند، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

دختر یلدا

جشن تولد

    دیشب جشن تولد زهرا دختر دایی من بود با خاتون و خاله مینا عصر رفتیم خونه مامان جون من ، آخه تولد اونجا برگزار میشد و مامان و بابام هم زودتر رفته بودند وقتی می خواستیم بریم کیمیا را مای بی بی کردم البته بازور ، طفلک هر کار داشته باشه میگه ولی نمی دونم برای چه مای بی بی کردمش شاید از بس تنبلم ..... خلاصه رفتیم و کیانوش داداش زهرا دستگاه اورگ بزرگی داشت که با ورود دستگاه کیمیا خانوم به من اشاره کرد بریم  بریم  و دست منر ا می کشید و ناراحت بود ما که نفهمیدیم ..... و من و خاتون از اتاق رفتیم بیرون و با کلی حرف زدن قانع شد که برگرد توی اتاق ولی باز هم نا ارامی میکرد یکی دوبار به من گفت :&...
11 مهر 1390

خاتونم روزت مبارک

    ای بهار آرزوی نسل فردا، دخترم / ای فروغ عشق از روی تو پیدا، دخترم چشم وگوش خویش را بگشا کز راه حسد / نشکند آیینه ات را چشم دنیا، دخترم دست در دست حیا بگذار وکوشش کن مدام / تا نیفتی در راه آزادی از پا، دخترم کوه غم داری اگر بر دوش دل همچون پدر / دم مزن تا می توانی از دریغا، دخترم با مدارا می شوی آسوده دل،پس کن بنا / پایه رفتار خود را بر مدارا، دخترم       . برای دختر گلم یه آسمون عشق میارم برای ناز اون چشاش سخاوت هدیه میارم یک دل پر امید و مهر ، ترانه ساز غصه ها هدیه من به دخترم ، همون غریب ب...
7 مهر 1390

نه نه اموش ( خاموش ) نه اتاب ( کتاب )

  دیروز ظهر برای اولین با رزود رسیدم خونه وقتی از را ه پله ها بالا می رفتم صدای خنده و جیغ و دست زدن خاتون را می شنیدم وقتی وارد اتاق شدم دبدم وسط سالن داره می چرخه و می رقصه و دست و جیغ ، اولش من را ندید و به کارش ادامه داد ولی وقتی متوجه من شد پرید توی بغلم و خوشحال بود و سرش را روی سینه ام گذاشت  و با خنده و کمی خجالت گفت : مامان    فیش  فیش   ( شیر ) بعداز خوردن شیر برام تعریف کرد که امروز از پله ها بالا پایین می رفته و  1    2    3   را به انگلیسی هجی میکرد و تازه پاسور بازی کرده و شاه  بی بی    ( آقای )  سر...
7 مهر 1390

پاییز

  کیمیا خاتونم مامان مژگان فصل پاییز مخصوصا مهر ماه را خیلی دوست داره چون مهمترین اتفاق زندگیش توی فصل و توی این ماه بود چون توی 22 مهر منو بابایی با هم ازدواج کردیم چون تموم زندگیم را از مهر دارم چون توی آخرین روز پاییز خدا تورا نصیبم کرد و چون تولد بابایی هم توی پاییزه .....     راستی کیمیا خاتون به کمک سی دی های بی بی انیشتن چهار فصل زا یادگرفته و میدونه توی بهار گلها باز میشند و رنگ بها رسبز توی تابستون هوا گرم میشه و اب بازی میکنیم و رنگ تابستون نارنجی و قرمز   توی پاییز برگها میریزه و رنگ پاییز زرد   &nbs...
5 مهر 1390

بابا کو ؟

  خانوم گلم فدای باز یکردنهات                              فدای نگاههای قشنگت و قربون خدای که تورا به من داد   این جا دیدمش عینک من را که قرار بود تازه شیشه اش را بابا امیر برام درستش کنم زده به چشمش البته وارونه و جلوی آینه و من هم فرصت را غنیمت شمردمو....     و بعد شروع به بازی کردن با سبدهای لباس و شد و.........       این جا نشست توی سبد و خواهش میکرد تا با سبد تابش بدیم وبچرخونیمش   ...
31 شهريور 1390

باغ شادی

  عسل من هر شب حدود ساعت 9 شب منتظر ..... آخه اول که براش نگفته بودم که همیشه نمیشه این را ببینی فکر میکرد سی دی برنامه را داریم و گاه و بیگها می خواست ببینه ولی وقتی براش توضیح دادم سی دی نیست و برنامه تلویزیون و هر شب ساعت 9 شب میاد دیگه توی طول روز ازم برنامه را نخواست ولی همینکه نزدیک ساعت 9 شب میگه : مامان  ریحان  9   9   9    9   و دست منر امیکشه سمت تلویزیون ..... من هم تصمیم گرفتم چند تا عکس از ریحان و دوستاش براش بزارم تا بزرگ شد یادش بمونه             این عکس آخر هم دخ...
31 شهريور 1390

ماهم بی تجربه

قبل از اینکه امیر بره یک چند روزی بود کیمیا حال عمومی خوبی نداشت   غذا درست نمی خورد و بی حوصله شده بود همه می گفتند از دندونهاش ماهم که بی تجربه خلاصه کمی بدنش مخصوصا نوک انگشتهاش و روی پاهاش دونه های ریز زدند  وبا این حال باز یمیکرد و نقاشی میکشید و بابا امیر انگشتهاش را با وازلین طبی چرب میکرد و مبی بست باز هم همه گفتند  انگشتش را میکنه توی دهنش و میمکه برای همین این جور شده  این هم عکس نقاشی کردنش و به کمک در دوغ دایره می کشید     چیزی نیست حتما به لباسی به چیزی حساسیت داشته ماه که بی تجربه بعد شب پنچ شنبه 24 شهریور کمی تب کرد بازم گفتند چیزی نیست حتما سرما خورده  وپاشویه...
31 شهريور 1390

خداحافظی

  شنبه 26/06/1390 بعداز ظهر بابا امیر بلیط داشت و باید میرفت ولی چقدر دلمون نمی خواست بره و خودش بیشتر . اما چاره ای نبود نمی تونستم ناراحتیم را نشون بدم چون امیر ناراحت میشد از طرفی هرچی به کیمیا فکر می کردم می دیدم چقدر توی این دوماه به باباش وابسته شده و اگه بره بیرون و خونه نباشه دنبالش میگرده وای چون من بابام را خیلی دوست دارم و اگه دوروز نبینمش  حس خوبی ندارم کیمیای من هم همین طوره . حالا اگه بره و سراغش را بگیره بگم بابا کی میاد ویا کجاست ؟؟؟؟؟ امروز داشتم دیونه میشدم و هرچه به اینها فکر میکردم همین جوری اشک می ریختم . دختر گلم چقدر دلم می خواست همیشه 3 نفری دور هم بودیم و بابایی زود درسش تموم میشد و می اومد پ...
29 شهريور 1390

وقتی کیمیا احساساتی میشه

دخمل گلم وقتی احساساتی میشه  میاد من را بغل میکنه و دونه دونه انگشتهای دستم را می بوسه و بعد پیشونیم را می بوسه و بعد میره سراغ بابا امیر و اونرا هم به همین ترتیب و بعد دستهای خودش را می بوسه و برای اینکه حسابی خودش را توی دل همه جا کنه روی شصت پاش راه میره و می رقصه ...
24 شهريور 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر یلدا می باشد