کیمیا بازم اومد سرکار
روز سه شنبه 18 مهر صبح مشغول آماده شدن بودم که دیدم خاتون بیدار شد و اومد پیشم و گفت : امان بغلم کن بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم : چی شده مامان گفت : می ری سرکار گفتم : بله اون روز مامان زهره دست تنها بود و کلی هم کار داشت بنا براین گفتم : می خواهی بیایی سرکار گفت : طوری نیست ً؟؟؟؟ گفتم : نه گفت : ارشدی نیست( یکی از همکارهایم ) گفتم : هست ولی اشکالی نداره دیدم خواب از سر وکلش پرید و برقی توی چشماش نشست و دوید سرا کمد لباسش تا لباس عوض کنه من هم پتو صبحانه براش برداشتم و وسط را ه هم حلیم شیر براش خریدم و رفتیم سرکار .... توی ماشین خوابش برد و تا ساعت 8.30 خوابید سرما خورده بود و بین...
نویسنده :
مامان و بابا
8:19






