دایی بهزاد سرباز
داداش گلم روز تولدت را به یادمی آورم که چگونه وقتی خبر تولدت را به من دادند با چه اشتیاقی برایت رختخواب کوچیکت را پهن کردم و منتظر ورودت بودم اون موقع من 5 سال داشتم و تمام آرزویم دیدن تو بود و بعد از دیدن روی ماهت تمام زندگی من شدی فکر میکردم عروسکی ولی مثل یه مادر پرستاریت را می کردم و یه لحظه ازت دور نبودم اون موقعها برنامه اوشین را می ذاشت و از اون یاد گرفته بودم ببندمت پشت کمرم و راهت ببرم وبرات شیر بخرم ... کم کم قد کشیدنت را دیدم مدرسه رفتنت را و....دانشگاه رفتنت و امروز روز دیگریست برای تو و هم خوشحالم و هم ناراحت طاقت دوریت را ندارم و تحمل نشنیدن صدای خنده هایت و گاهی داد زدنها...
نویسنده :
مامان و بابا
8:35
شیرین زبونیها
امروز می خوام کمی از زندگی و شیر ینکاریهای روزمره دخمل بنویسم کیمیا خانوم یه مدتی عاشق شده توی هر دم و بازدم میگه سجاد سجاد و اما سجاد کیه ؟؟؟؟؟ سجاد پسر همسایه مونه که کیمیا تازگیها باهاش دوست شده و 7 سال سن داره کیمیا باهاش فقط یکبار توپ بازی کرده و ماسه بازی کرده و دیگه هیچ و عصر ها فقط میره در خونه و بهش نگاه میکنه و وارد بازیهاش نمیشه چون خودش میگه : سجاد بزرگ و پسربزرگا بازی میکنه سجاد یه خواهر کوچیک داره به نام ساجده و کیمیا اونا هم دوستش داره ، بعضی وقتها که نمی ره توی کوچه از روی بالکون داد میزنه سجاد سجاد و به من میگه : سجاد امروز قرمز پوشیده...
نویسنده :
مامان و بابا
13:48
سفر به چشمه طامه
روز پنج شنب11 خرداد با خاتون رفتیم خونه چون بابا امیر اومده بود و عصر قرار بود با هم بریم بیرون ، اول قرار گذاشتیم بریم کوه صفه به در خواست کیمیا ولی وقتی رسیدیم کوه صفه برای دیدن خرگوشها متاسفانه هوا تاریک شد و باغ وحش تعطیل بنابر این تصمیم گرفتیم بریم پارک و لی اول رفتیم که یه جای شام بخوریم و من و امیر به یاد دوران عقدمون رفتیم به سمت رستوران تخت جمشید ، اون شب خیابونا خیلی شلوغ بود و اصلا جای پارک پیدا نمیشد و کیمیا که خسته شده بود میگفت همین جا پارک کنید البته اونجای که خانومی می گفت : وسط چهار راه بود ولی بالاخره توی کوچه پس کوچه ها جای پارک پیدا کردیم و پیاده شدیم و کمی پیاده روی کردیم وس...
نویسنده :
مامان و بابا
10:03
اتفاقات عجیب اردیبهشت
این ماه پراز اتفاقات خطرناکی بود که کیمیا خانوم دست به انجامشون زده .... اتش سوزی ... یه روز جعبه های کبریت را از مامان زوهله میگیری و میگی که می خوام قطار بازی کنم و مامان زوهله مثل همیشه بهت میده و مشغول پاک کردن برنج توی اشپزخونه میشه که یه دفعه میدوی میگی مامان سوخت و میدوی دایی بهزاداز اتاق اومده بود بیرون و دیده بود وسط سالن اتش روشن است و میدوه خاموش میکنه ولی تشک خانومی سوخته بود و خدا رحم کرده بود که به فرش نگرفته بود خودت هم که فرار کرده بودی بعدا تعریف کردی که چطوری کبریت را روشن کرده بودی و پرت کرده بودی روی تشکت ..... فیبر .. یه روز عصر که از خواب ...
نویسنده :
مامان و بابا
13:00
بازگشت بابا امیر از تهران
توی این یک هفته که بابا امیر تهران بود هرکی ازت می پرسید بابا کجاست ؟ میگفتی : گشم تموم شد رفته تهان قربون شیر ین زبونیهات فرشته کوچولوی من .. چهارشنبه هفته گذشته بردمت پارک همین که وارد پارک شدیم چشمت به درخت توت خورد و گفتی مامان من توت برات از درخت توت سفید چیدم ولی قبول نکردی و گفتی : سیا من توت سیا می خوام گفتم : مامان جون درخت توت سفید میده و سیا نداره توت را نخوردی و گفتی بازی و رفتی 1 ساعتی تاب بازی و سر سر بازی کردی بعد گفتی : مامان جیش دارم بردمش دستشویی و تو را ه برگشتن داشت زمین را بر انداز میکرد و ناگهان دادزدی مامان توت سیا &nb...
نویسنده :
مامان و بابا
12:56
به خودم می بالم
باز امروز به خودم می بالم که پدری همچو تو دارم ای تکیه گاه من و همسری مهربان همچون تو ای امید من از طرف کیمیا : از طرف خودم : تقدیم به همه پدر ای خوب دنیا مخصوصا پدر خودم پدر شوهرم و پدر دخترم : ...
نویسنده :
مامان و بابا
11:47








