کیمیاکیمیا، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه سن داره
کمندکمند، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره

دختر یلدا

تولد 5 سالگی

همین طور که قبلا گفته بودم امسال به خاطر فوت مادربزرگ عزیزم نتونستم تعداد زیادی مهمون دعوت کنم و جشن تولد با شکوه تر بگیرم ولی بعد از مراسم چهلمین روز در گذشتش روز 4 بهمن  را انتخاب کردم تا تولدش را بگیرم روز 3 بهمن را مرخصی گرفتم و خریدهای لازم را انجام دادم قرار بود کیمیا صبح جمعه بره خونه بابا حسن و برای عصر بیاد  تا سوپرایز بشه جون خبر نداشت تولدش هست . خلاصه یه سری کارهاما ا روز پنج شنبه انجام دادم و  یه سری ا زاون را روز جمعه حسابی خسته شده بودم تا اینکه عصر  فرا رسید و خانومی بابابا حسن اومدن همین که در  را باز کرد خیلی ذوق کرد و گفت: اخ جون تولد و سریع  لباس پوشید و ارایش کرد و اومد نشست  روی صندل...
20 بهمن 1393

جشن دندون

  چند روزی بعد از جشن تولدت حس کردم دندون جلوت کمی  شل شده    فکر کردم به جای خورده ازت پرسیدم گفتی نه درد ندارد  بعد از چند روز دوباره چک کردم دیدم نه واقعا لق شده اون موقع با خوشحالی بغلت کردم خودش هم تعجب کرده بود بوسیدم و گفتم : عزیزم  یه دونه از دندون هات لق شده و قرار بیفته  گفت: با ناراحتی  خون میاد   درد داره    مامان چرا خوشحالی گفتم : نه درد داره نه زیاد خون میاد  خوشحالم چون داری کم کم بزرگ میشی عزیزم چند روز بعد سر میز ناهار داشتی غذا میخوردی که گفتی : مامان سنگ تو برنجت هست گفتم : مامان بریز بیرون اون دندونت ک...
5 بهمن 1393

تولدم مبارک

چه لطیف است حس آغازی دوباره ... چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز نفس كشیدن .. و چه اندازه عجیب است .. روز ابتدای بودن ... وچه اندازه شیرین است امروز ... روز میلاد من ... روز من ... روزی كه آمدم .. اینها را عمه مینا برای تولدم بافته بود مرسی مینا  جون ...
14 دی 1393

تولدم مبارک

چه لطیف است حس آغازی دوباره ... چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز نفس كشیدن .. و چه اندازه عجیب است .. روز ابتدای بودن ... وچه اندازه شیرین است امروز ... روز میلاد من ... روز من ... روزی كه آمدم .. اینها را عمه مینا برای تولدم بافته بود مرسی مینا  جون ...
14 دی 1393

مراسم شب یلدایی خاله مینا

  امسال شب  تولد کیمیا مصادف بود با شب  شهادت و چهلمین  روز در گذشت مادربزرگ برای همین  شب  یلدا تولد نگرفتم و برای 4 دی برنامه ریزی کردم قرار شد که خانواده خودم باشه  با خانواده بابا حسین و عمو مهدی و خانواده بهنام ، که جمعا 18 نفر می شدیم . ولی 28 اذر برای مینا خواهرم شب چله ای اوردن که من عکسهاش را ندارم که بزارم ولی  به خاطر اینکه بابا حسن عمل کرده بودن  کسی را دعوت نکردیم و بهنام ( شوهر خواهرم ) با خانواده خودشون اومدن . خلاصه اون شب دایی نادر و مهرداد و سوسن هم اومدن حسابی خوش گذشت بعد از دوشب ما قرار شد شب چله ای ببریم ولی چون بابا نمیتونست بیاد وباید تو خونه می موند خودمون ...
1 دی 1393

تغییرات 5 سالگی

بعداز ورد  به 5 سالگی اولین تغییر شگرفی که همه را سوپرایز کرد این بود که یک شب خونه بابا حسن خوابید. باورم نشد که میخواد بمونه چون تا اون موقع حتی یه شب هم بدون من نخوابیده بود البته من هم تا صبح کلافه بودم این روزها خیالبافی  زیاد میکرد یه بار هم باهم بحثمون شد به من گفت مامان بی عرضه                واقعا تو فکر فرو رفتم   شعرهای حافظ و مولوی  را حفظ کرده و همه ارائه میداد       فاش میگویم و از گفته خود دلشادم         بنده عشقم و...
1 دی 1393

شب یلدا93

      هر چه از روشنی و سرخی داریم برداریم کنار هم بنشیینیم و بگذاریم که دوستی ها سدی باشند در برابر تاریکی ها یلدایتان رویایی روزهایتان پر فروغ شبهایتان ستاره باران! ...
1 دی 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر یلدا می باشد