کیمیاکیمیا، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه سن داره
کمندکمند، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره

دختر یلدا

کیمیا و خانه شهریور 93

اینا هم عکاسی های بابا امیر نقاشی روی بادبادک و مسابقه سه نفره بین مامان و بابا و کیمیا و این هم نتیجه ... می خواستیم بریم مهمونی هوس کرده روسری سرش کنه .... یکی از مریضهای بابا امیر برای روز دختر کادو براش خریده بود فقط یه کم تنگ بود یه روز جمعه  با دایی نادر و بابا حسن رفتیم به یه روستا بنام کشه خیلی خوش گذشت این هم ژله مهمونی مامان صدیق برای پاگشای  زن عمو الهام که درست کردم یه چند روزی عادت کرده بود بریم پارک ملک شهر و توی الستخر توپ بازی کنه   ابن جا هم باهام اومده شرکت و طبق معمول اتیش می سوزند این عکس از مهمونی قرض الحسنه است که...
1 مهر 1393

عروسی عمو مهدی

29 شهریور قرار عروسی عمو مهدی بود و من از روز 26 شهریور تا 1 مهر  را مرخصی گرفتم که هم به امور عروسی برسم و هم کیمیا را برای اول مهر اماده کنم دوروز وسایل و سفر حنا بندون را تزییناتش را درست میکردمو خواهرم و عمه مینا هم در این زمینه منر ا یاری کردن و دخاتونم هم حسابی  از این بابت خوشحال بود روز جمعه 28 شهریور عصر همه اومدن خونه تا برای مراسم حنابندون بریم خونه عروس و کیمیا هم حسابی خودش را خوشگل کرده بود و اماده رفتن بود اول رفتیم خونه خود عروس و داماد و بعد از اون رفتیم خونه پدر عروس برای مراسم حنا بندون ، خدا راشکر همه مراسم به خوبی انجام شد و کیمیا هم که قول داد بود برقصه و شاباش بگیر ،رقصیده بود ولی کسی بهش شاباش نداده...
30 شهريور 1393

خرید لباس عروس

عروسی نزدیک بود و خانومی ازمن درخواست لباس عروس کردن با تل و تور ، برای همین یه روز عصر دوتایی برای خرید  راه افتادیم سمت  بازار و چون ماشین نداشتیم  با اتوبوس رفتیم همین که رسیدیم سر ایستگاه اتوبوس شروع کرد شعر بخونه : السون و ولسون  یه اتوبوس خالی برسون وقتی اتوبوس اومد خیلی شلوغ بود ولی ما سوار شدیم که یه دفعه دید توی قسمت اقایون  یه صندلی تک خالی هست رفت سمت صندلی و نشست و از من هم خواست منارش بشینم ولی من بالای سرش ایستادم .... تا  به بازار رسیدم کمی با پرس و جو  سوال و جواب چندتا مغازه را گشتیم ولی نمی پسندیدیم تا ادرس گرفتیم و سمت چها رراه تختی اومدیم البته با تاکسی و خانومی ه...
17 شهريور 1393

چادگان

برای 13 شهریور فرشته دختر عمه ام از طرف شهرداری ویلا چادگان رزرو کرده بودن کیمیا شب قبلش از چادگان رفتنمون باخیر شد و خیلی سریع اسباب و اثاثیه و پتو و پشتی و ملحفه و مسواک و.... را اماده کرد و گفت : مامان اینا را بزار توی ماشین اینها وسایل من هستن گفتم : مامان جون فرداشب قرار بریم اینا را بزار توی اتاقت فردا برشون میداریم خیلی ذوق بیرون  رفتن  را داشت کافی بود یکی دعوتش کنه با سر اجابت میکرد البته اگه آشنا بود خلاصه صبح پنج شنیه من و بابا امیر رفتیم سرکار و نزدیک ظهر بود که زنگ زدن خونه بابا حسن  احوال پرسی کنم که دیدیم خاتون گوشی را برداشت گفتم : تو اونجا چیکار میکی؟ گفت: من اومدم که بابا ...
13 شهريور 1393

خرید مانتو شلوار مدرسه

امسال خانومی باید می رفت پیش دبستانیولی چون نیمه دوم سال 88 هست یک سال دیر تر میره برای همین  با هزار زور و زحمت اسمش را مهد پارسانا نوشتم چون دیر اقدام کرده بودم و پر شده بودولی بالخره نوشتم و خیالم راحت شد ولی بعداز یه مدت متوجه شدم که باید یه جاییی نزدیک محل کار خودم و بابا امیر اسمش را بنویسم و تصمیم گرفتنم توی مدرسه غیردولتی شهید سالمی کنار دفتر کار خودم اسمش را بنویسم ولی چون مهد نداشت با تعهد خودم همون پیش دبستانی ثبت نامش کردیم و قرار شد بریم براش مانتو شلوارش را بخریم  باور نمیشد خاتونم قد کشیده و الان وقت اماده کردن وسایل مدرسه اش هست هم خوشحال بودم و هم ناراحت دلم نمی خواست به این زودی بزرگ بشه چون هرچی بزرگ تر بشند مث...
6 شهريور 1393

من ازدواج نمی کنم

تاریخ عروسی عمو مهدی را مشخص کردن و خانواده در تب و تاب اماده کردن سور سات عروسی هستن و بابا امیر هم به امید خدا مشغول به کار شدن ، برای همین شبها تنهاییم تا بابا امیر بیاد . دیشب با مامان صدیق و عمه رفته بودیم میدون امام تا کمی خرید کنیم و کیمیا خانم هم رفتن خونه بابا حسن تا با سارینا بازی کنن بعد از برگشتن از خرید رفتم دنبالش و اوردمش خونه و چون بابا نبود شام خوردیم و کمی فلوت تمرین کردیم و بازی کردیم و بعد کنارم روی تختش دراز کشید و گفت: مامان خیلی دوستت دارم میدونی چقدر ؟ گفتم : چقدر گفت: تیری تاوزن (3000) گفتم : من یه دونه یک یا هزار تا صفر 10000000000000000000000000000000000... گفت: من یه دونه یک ...
3 شهريور 1393

کیمیا در خانه

یاد گرفته بودی برای عصر هر روزت برنامه ریزی کنی همینکه من از سر کار میومدم خونه می گفتی : فیلم امروز چی ؟ بهت میگفتم : فیلم نه ، برنامه امروز چی می گفتی : فکرم میگه  اول  بازی کنیم          بعد بریم حموم               بعد بیام تلویزیون ببینیم              بعد شما غذا بپز            بعد دوچرخه سواری    یه سری بالا میزنم          یه سری خ...
28 مرداد 1393

باغ بهادران 14 مرداد

ما ماهانه جلسه قرض الحسنه داشتیم و چون تابستون بود قرار شد جلسات را در بیرون از خونه برگزار کنیم این دفعه قرارگذاشتن برن به  باغ بهادران ، برای همین اعضای هیت ویلا اجاره کردن و روز 14 مرداد را به همراه کل اعضا جلسه به باغ بهادران رفتیم ما عصر  راه افتادیم به همراه بابا حسین و مامان صدیق و عمه مینا ، متاسفانه بابا امیر کار داشتن و نتونستن بیان . حدود ساعت 7 رسیدیم ویلا ف بسیار ویلای زیبایی بود و جای همه اونایی که نیومده بودن حسابی خالی بود بابای شهاب هم نیومده بود خلاصه کیمیا و شهاب از دیدن هم خوشحال شدن و مشغول بازی شدن ، در حال بازی اون شب علی اقا بابای هما یکی از دوستان هنرمندشون را اور...
28 مرداد 1393

جشن نامزدی کیانوش

جشن نامزدی بعدی جشن نامزدی پسر داییم کیانوش بود خدار ا شکر امسال سال جشن و عروسی هستش و بچه های فامیا یکی یکی دارن دست و آستین بالا میزنن برن به جنگ زندگی کیمیا خانوم هم که عاشق عروسی و مهمونی و بیرون رفتن بود صبح روز 16 مرداد که قرار بود شبش بریم جشن خودش زنگ زده بود  به خونه بابا حسن و در خواست داد بود که بیایید من را ببرید خونتون که عصر با شما بیام جشن و بابای عزیز من که منظر امر خاتون بودن خیلی سریع اومده بودن بردبودنشون و من هم خودم عصر وسایلش ر ابردم و اماده رفتن به جشن شدیم قبل از اماده کردن کیمیا شروع به اماده شدن خودم شدم که یه دفعه دیدم هول کرده و اومد گفت : پس من چی یکی منر ا اماده کنه موهام را درست کن...
28 مرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر یلدا می باشد