کیمیاکیمیا، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه سن داره
کمندکمند، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره

دختر یلدا

روز پدر مبارک

شور عشقت هست در قلبم ای پدر گرمی لبخندهایت هست در ذهنم ای پدر مهربانی هایت همواره در من جاری است ساز آوای صدایت هم همیشه با من است از تو از عشق تو لبریز هستم ای پدر من برای دیدنت با سر دوانم ای پدر زندگی یعنی پرواز در آغوش تو مرگ یعنی من بدون عطر تو ...
22 ارديبهشت 1393

چهارشنبه سوری

    سلام بعد از دو ماه و نیم تاخیر امروز  یه فرصت کوچیک پیدا کردم تا کمی از انچه که امسال گذشته برایت  بنویسم چهارشنبه سوری امسال  به درخواست دایی جمشید همه جمع  شدیم باغشون و حسابی  بساط شادی را  را فراهم کرده بودن و یه چهارشنبه سوری واقعی بود و عسل مامان هم که حسابی خوشش اومده بود .دایی بهزاد عزیز هم طبق معمول خانومی را همراهی میکرد و حسابی از سر اتیش دوتایی می پریدن . این هم اتیش بچه ها ............... اینجا هم کیمیا خاتون  به همراه بابا امیر می خواد از سر اتیش بپره این وروجکی هم که کنار اتیش نشسته اخر کار کیمیا را توی اب ه...
16 ارديبهشت 1393

شب ارزوها

    دخترم     شب آرزوهاست بیا دعا کنیم برای آن کودکی که در آن سوی پهناور زمین امشب را گرسنه خواهد خوابید. و برای آن بیماری که فردایش را کسی امیدوار نیست. بیا از خدا بخواهیم رنج های آدمی را بکاهد و آرامش او را بیافزاید . . . شب آرزوهاست . بیا غرور را کنار بگذاریم، لباس تکبر از تن به در کنیم و از درگاه خداوند متعال عذر خواهی کنیم به خاطر آن که عصیانش کردیم و نافرمانیش نمودیم. بیا عذر تقصیر به درگاهش آوریم که چون شیطان از فرمانش سر باز زدیم. . . . شب آرزوهاست آرزو میکنم خانه قلبت پر از گلها...
11 ارديبهشت 1393

یه خونه تکونی دیگه

اردیبهشت ماه بود که من از سرو روی خونه دیگه خسته شده بودم و همه چی تکراری بود که با مشورت با بابا امیر تصمیم گرفتیم به خونه  یه تغییراتی بدهیم بنابراین  دست به کار شدیم موسسه کیمیا به دلایلی که ما متوجه  نشدیم پلمپ شد و کیمیا اخرین کاردستی اش را که بعداز نوروز برده بود تحویل گرفته بود طفلکی تازه داشت با  بچه ها دوست میشدو اگه یه روز هستی را نمی دید خیلی ناراحت میشدولی چه میشد کرد اموزش پرورش دست گذاشته بود روی همه این موسسات که زیر نظر wat بودن و تقریبا تابلوی همشون را توی اصفهان پایین اورد دقیقاً همون روزها بود که عمو مهدی می رفت خواستگاری و جواب مثبت شنیده بودن و خلاصه خونه حسابی شلوغ بود و همه کارها تقریبا طبق معمول ...
7 ارديبهشت 1393

ابیانه

 صبح  5 اردیبهشت جمعه با برنامه ریزی قبلی قرار شد با خاله امیر و فیروزه و فریبا خانوم و ماما صدیق و ... بریم ابیانه ، صبح ساعت 6 راه افتادیم  به سمت ابیانه کیمیا از دیدن شهاب خوشحال شد و خوشحال بودکه کسی هست که باهاش بازی کنه نزدیکای نطنز کنار یه برکه اب برای صبحان توقف کردیم و جاتون خالی صبحانه خوشمزه ای خوردیم  توی برکه پر از مرغابی  بود و کیمیا و شهاب حسابی براشون نون پوسته تخم مرغ و پنیر و .... ریختن بعداز اون  راه افتادیم  به سمت ابیانه و حدود ساعت 9 بود که رسیدیم و کیمیا و شهاب و امیر سه تایی  یه الاغ سواری طولانی داشتن و حسابی  بهشون خوش گذشت البته قبلش میخواست  سو...
5 ارديبهشت 1393

نوروز 93 و مسافرت شمال

یه سلام با شرمندگی که این همه از نوشتن عقب موندم امسال  کیمیا جون تازه فهمیده بود عید نوروز چی هست طبق رسم خانوادگی امسال خونه عمو عباس بودیم و چون مراسم عروسی  بهناز هم نزدیک بود  شب عید و تحویل سال  را  با خانواده اونجا بودیم و دور سفر هفت سین  نشستیم و منتظر تحویل سال  شدیم اون شب بعد از  شام دست به کار تزیینات حنا بنون  شدیم و تا ساعت  1 نیمه  شب مشغول تزیینات حنا بودیم  و بعد رفتیم سمت خونه که هنوز از شاهین شهر خارج نشد ه بودیم که دیدم تلفنم زنگ می زنه وقتی جواب دادم  بابام بود که گفت کلید ماشین ما پیش کیمیا نیست که وقتی کیفش را ب باز کردم دیدم بله    ...
20 فروردين 1393

اسفند 92

ب     14 اسفند تولد مهسا نوه خاله  ام  بود که  از کیمیا 9 ماه بزرگتر بود اون شب کادوی برای مهسا جن تهیه کردیم و همگی رفتیم خونشون . کیک مهسا باب اسفنجی بود و مهسا  برای کیمیا هم بال فرشته خریده بود و دوتایی حسابی خوش گذروندن             یه نقاشی از باب اسفنجی   این هم کادوی بابا ی از اخرین  دفعه ای از تهران اومد   عشق کیمیا pinkجونش   موقع خونه تکونی بود حسابی هم شرکت سرم شلوغ بود و هم خونه اولین اتاقی که خونه تکونی شد اتاق خاتونم  بود و کیمیا ...
29 اسفند 1392

كيميا ودي و بهمن 92

13 دي  عصر وقتي اومدم خونه قرار گذاشته بودن  همگي برند خونه عمه بتول ف من هم سريع كيك پختم و مامانصديق هم آش رشته پخت و راهي خونه عمه بتول شديم اونجا تي حياط اتش  روشن كرديم و كيميا هم حسابي بلبل زبوني كرد و با بدري چمدون كودكيهاي بدري را باز كردن و مشغول جستجو در وسايل بدري شد و در اخر كار به بدري گفت : شما براي تولد هيچ كادوي نداديد نمي خواي كادو بدي و  بدري دختر عمه امير هم بهش يه جفت گل سر و گير سر بهش داد ولي موقع رفتن بدري  يه  ساك بزرگ عروسك داشت كه بسته بندشون كرده بود خانومي به كولش كشيد و  بابا را صدا زد كه بابا امير اينا بزار توي ماشين اينا براي منه همه زدن زير خنده كه خوش اشتها يه ساك ...
14 اسفند 1392

ولنتاين مبارك

      زندگی عشق است افسانه نیست آنکه عشق راآفرید دیوانه نیست دختر گلم ، عزيز من، بعداز  بابا امير عشق من تو زندگي توهستي بابايي كه نيستش ولي از راه دور اين روز  را اول به ايشون كه عشق اولم بود و بعد به ستاره اسمونم كيمياي هستيم  تبريك ميگم   مي خواستم امروز كيك بپزم ولي بابا امير نبودش ان شاله وقتي اومد جبران ميكنم .   زندگی آرام است، مثل آرامش یك خواب بلند. زندگی شیرین است، مثل شیرینی یك روز قشنگ. زندگی رویایی است، مثل رویای ِیكی كودك ناز. زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یك غنچه ی باز. زندگی تك تك این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست، زندگی راز...
29 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر یلدا می باشد