کیمیاکیمیا، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه سن داره
کمندکمند، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره

دختر یلدا

اذر ماهی من اذرت مبارک

  من متولد ماه آذرم آذر یعنی آتش، عنصری که گرمای زندگی را در وجود هستی و موجودات جاری می کند و با نورش دل ها را روشنی می بخشد. هر روز با طلوع خورشید که از جنس آتش و منشاء حیات است، یاد می گیرم که چطور می شود زندگی ساز بود، در خود سوخت و باز هم تابید! تاریکی مطلق را به آرامی روشن کرد، نلرزید و استوار بود، حتی در پشت ابر سیاه. خستگی ناپذیر و مقاوم! صبور و بخشنده! و رفتن را هم از خورشید یاد می گیرم که چنان غروب می کند که دلِ همه می گیرد ... و لیاقت آن ها که قدر خورشید را نمی دانند، « شب » است ...
3 آذر 1393

خونه مادربزرگ دیگه صفا نداره

   بی خبر از همه جا عصر 18 ابان 1393 پر کشیدی خودت خواستی بری خسته شده بودی ؟ بمیرم برای بدن زجر کشیده ات مادربزرگ هنوز باورمون نمیشه میگیم تو خونه ای شب جمعه همه میایم پیشت تو هم مثل همیشه غذات آماده است بخاریت روشنه و چایتم روشه سفرت پر نونه و صندوقچه ات پر خوراکی .... قصه هات هم اماده قصه یه دونه  نخود - بزغاله دختر خاله - قصه شاهپریون -.... تو کیما را خیلی دوست داشتی دیشب سراغت را میگرفت چی بگم ؟ بگم کجایی ؟ میگفت مامان نکنه مامان میمنت میخواد بره پیش باباجونت  پیش خدا بگو نره دلم براش تنگ میشه گفتم : عزیز دلم اینجا دک...
19 آبان 1393

عاشورا و تاسوعا

ی ه روز قبل از عاشورا و تاسوعا عصر یکشنبه رفتم دندونپزشکی و دوندون عقلم را کشیدم نصفش زیر لثه بود و بازور دراومد خیلی درد کشیدم سه روز قبلش مادر بزرگم به علت بالا رفتن اوره اش توی بییمارستان بستری شده بود وقتی رفته بودیم ملاقاتش گفت: یعنی من تا عاشورا مرخص میشم که نزرم را بپزم و روز شنبه ار بیمارستان مرخص شد روز دوشنبه از درد دندونم هیچ کار خاصی نکردم فقط برای داداشم که مهمون داشت الویه پختم اخه مامانم رفته بود پیش مادر بزرگم ، روز عاشورا صبح کیمیا را سوار ماشین کردم وراهی خونه مادربزرگم شدم همهگی جمع بودن و طبق معمول بوی ابگوشتش تموم فضای خونه را پرکرده بود ناهار را که خوردیم عصر برای شام غریبان رفتیم سر مزار پدر بزرگم وازش خواستیم ...
13 آبان 1393

نامزدی خاله مینا

  خ خواهر  یعنی یک لبخند واقعی گوشه لب ؛ برای همیشه خواهر یعنی : مهربون بودن خواهر یعنی : درد دل خوب گوش دادن خواهر یعنی : تو هر شرایطی کنارت بودن   مینا جونم خواهر گلم امروز هنگامی که طلوع را دیدم باز نامت را بر دلم و چهره ات را در چشمانم تصور کردم. چه زیباست این هنگام لحظه ای از عشق لحظه ای که آرامم می کند و خوشحال از دیدارت. آری همیشه منتظرم تا زمانی برسد و باز در کوچه ها و خیابان ها تو در کنارم باشی و با حضورت مرا دلگرم و با در آغوش کشیدنم مرا شاد سازی و آرام……..   ...
8 آبان 1393

دهمین سالگرد ازدواج

. عزیزم آهنگ صدایت، زیباترین ترانه زندگیم، نفس هایت تنها بهانه نفس کشیدنم و وجودت تنها دلیل زنده بودنم است پس با من بمان تا زنده بمانم… سالگرد ازدواجمون مبارک ...
22 مهر 1393

روز عید قربان و خانه سالمندان

این ماه قرض الحسنه خانوادگی تصمیم گرفتن برای ادای احترام به سالمندان و خوشحال کردنشون برند عید دیدنی خخانه سالمندان ف صبح روز عید 13 مهر همه اعضا به سمت خانه  سالمندان رفتیم شهاب و بهار هم بودن و طبق معمومل این دو تا وروجک شروع به بازی  با هم شدن وقتی یکی یکی پیرمردها و پیرزنها میومدن اشک از چشمان هم جاری بود من نمی خواستم برم چون طاقت دیدن این صحنه ها را نداشتم ولی باز هم با کیمیا راهی شدیم خیلی غمناک بود ولی قرار بر این بود که ما اونا را شاد کنیم نه اینکه خودمون هم گریه کنیم  خلاصه جشن کوچکی گرفتیم و بزن و برقصی  راه افتاد و خدا را شکر کمی خنده روی لبهای غمگین این عزیزان نشست   ان رو...
13 مهر 1393

جشن بادبادکها

5 مهر شهرداری اصفهان جشن بابادکها بر پا کرده بود و خاله فیروزه به من زنگ زد که ما هم بریم و ساعت 10 صبح جمعه  با خاتون راهی شدیم هوا خیلی گرم بود و وزش باد هم کم بود ولی حسابی شلوغ بود کیمیا و شهاب در حال بازی ...   روز خیلی خوبی بود ولی ما تا اخر نموندیم چون واقعا هوا گرم بود و با شهاب و خاله خداحافظی کردیم و ومدیم . ...
5 مهر 1393

پاییزت مبارک

باز بوی دفتر پاک کن های سفید ته مداد قرمز   باز هم مهر رسید باز هم رج زدن حرف الف باز هم دخترکی سر به هوا دختری نازکه نامش کبراست و د ه ها  سال است قول ها داده به خود و گرفته تصمیم که دگربار، کتاب خود را باز جا نگذارد. شب به زیر باران آن کتاب کهنه هچنان خیس و چروکیده و باران زده است باز هم سال دگر باز پاییز دگر باز تصمیم دگر باز کوکب خانم چند مهمان دارد باز هم سفره رنگین پهن است و کدام از ماها در پس این همه سال … حسرت خوردن از آن سفره کوکب خانم همچنان با او نیست؟ خوش به حال عباس ! خوش به حا...
1 مهر 1393

روز اول مهر

اون روز ، مرخصی گرفتم تا خاتونم  را تا مدرسه همراهی کنم لباس پوشید و خیلی سرحال  به امید خدا زیر قران ردش کردم و  راهی مدرسه شد  دم در بابا حسین و مامان صدیق از ورزش برمیگرشتن و باهاشون سلام و احوالپرسی کرد و باباجون ازش چند تایی عکس گرفت و با اتوبوس به سمت مدرسه  راه افتادیم 17 تا 18 ایستگاه بود تا مدرسه و خانومی حوصلش سر  رفته بود تا به مدرسه رسیدیم با فاطمه دختر همکارم با هم توی  یک کلاس بودن ف صف گرفتن و برنامه براشون اجرا شد اون روز همه یه گل دستشون بود و قراربود گلها را تقدیم مربیهاشون کنن . روز اول را به خوبی رفت ولی متاسفانه 2 و 3 را مریض شد و دل پیچه دا...
1 مهر 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر یلدا می باشد