کیمیاکیمیا، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه سن داره
کمندکمند، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره

دختر یلدا

خداشناسی

یه شب داشتم نماز میخوندم اومد بغلم و گفت : چرا نماز می خونی گفتم بیا بغلم تا برات بگم اومد روی دستم دراز کشید و به چشماش نگاه کردم و گفتم :خدا همه چیز به ما داد از بدن سالم گرفته تا سلامتی و غذا و خونه و.......برای همین ما باید از خدا تشکر کنیم و برای تشکر کردن نماز می خونیم مثل اینکه  امن وقتی  یه شکلات بهت میدم  شما  چی میگی یه کم فکر کرد و گفت : میگم چرا یکی دادی  دوتا بده امیر توی سالن صدای ما می شنید خندش گرفت و گفت : خوب بابا درس خداشناسی تموم شد و یا گرفتیم اگه خدا یه چیزی بهمون داد طلبکار خدا هم بشیم بعد هم بلند شد و رفت و بعد از نماز دوباره براش...
27 مرداد 1393

باغ بابا حسن

یه روز از روزهای بهاری هم یه سری زدیم به  باغ کوچک بابا حسن  اون روز هم همه بودن عمه و آنتیتا و عمو ها .روز خوبی بود . کیمیا از نزدیک یه سگ گله بزرگ  را دید و عمو عباس هم که سگش را اورده بود حسابی بچه ها را سرگرم کرده بود و کیمیا برای اولین بار جیش کردن  یه سگ را دید .   تبادل صدای بین دو سگ ...
27 مرداد 1393

باغ بهادران 2

چند تا عکس بالا از 16 خرداد که که برای اولین بار با دایی علی و سعید و خاله رفتیم و کیمیا همبازی نداشت . چند روز تعطیلی عید فطر  را تصمیم داشتیم با خانواده  به باغ بهادران بریم چهارشنیه شب  را مامان صدیق آش رشته پختن و همه فامیل را دعوت کردن و رفتیم پارک . شب خوبی و بود و حسابی به بچه ها خوش گذشت و همون  باشب خاله  و دخترهاش قرار شد برای فردا بریم باغ بهادران . من مرخصی نداشتم برای همین معلوم نبود بریم  یانه از طرفی هم کیمیا دلش می خواست بریم و من تصمصم گرفتم که با تلفن خب بدم که نمیام و صبح ساعت 6 راهی شدیم خاه و فیروزه و فرزانه و فریبا و بچهاشون بودن  وو شهاب هم بود و کی...
9 مرداد 1393

کیمیا و ماجراهاش تو خونه

این سفره هفت سینی هستش که بعداز تعطیلات نوروز درست کردیم تا توی نمایشگاهی که هیچ وقت برگزار نشد شرکت کنیم این یه باز ی فکری  که کیمیا خیلی دوستش داره خاله مریم بهشون یاد داد موسسه معلوم نشد نشد برای چی پلمپ شد و بچه ها سرگردون شدن و یه ماه بعد از پلمپ یه سری مدرک از دوره های که گذرونده بودن بهشون دادن خیلی از دست همشون عصیانی بودن تقریبا دو ماه از دورشون مونده بود و کیمیا هم دائم سراغ مربی هاش و دوستاش را می گرفت اینجا هم خانومی خونه تکونی میکونه امسال تابستون کیمیا را کلاس سفال ثبت نامش کردم روز اول به زور رفت و می گفت تو هم بیا سر کلاس ، اولین روز را برد...
5 مرداد 1393

باغ دایی جمشید

یه روز جمعه دایی نادر و مامان زهره و دایی جمشید قرار گذاشتن برن باغ و از ما ه دعوت کردن بیایم و ما هم از خدا خواسته رفتیم باغ کوچک ولی زیبایی بود  . کیمیا اون روز همبازی نداشت ولی با ابو شن حسابی سرگرم شده بود و استخر سازی میکرد   اون روز هم به خوبی سپری شد و عصر همه به خونه هاشون رفتن . ...
6 تير 1393

نامزدی و عقد عمو مهدی و درخواست ازدواج کیمیا

    بالاخره سور و سات مراسم نامزدی اماده شد و 11 اردیبهشت مراسم نامزدی برپا شد و کیمیا که عاشق عروسی و شادی بود لباس پوشید و موهاشم را هم به قول خودش گل کرد اماده و حاضر برای رفتن  به جشن نامزدی ، شب خوبی  بود و کیمیا چون دفعه اول بود با این خانواده اشنا میشد خیلی اروم و متین برخورد کرد وفقط لبخند تحویلشون میداد .اون شب  به خیر و خوشی تموم شد برگشتیم خونه . فردای اون  روز من را صدا زدو گفت : مامان اجازه میدی من  با شهاب ازدواج کنم گفتم : چرا میخواهی ازدواج کنی گفت : اخه خوبه شیرینی میدن کیک میدن خوش میگذرونه   بعداز مراسم نامزدی برای تولد حضرت محمد...
6 خرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر یلدا می باشد