یک خبر مهم
22/04/1390 سلام داشتم میمردم دو روز بو داینترنت شرکت قطع بود توی خونه هم وقت نمی کردم سر بزنم یک خبر مهم : بابا امیر امتحاناتش تموم شد و به آغوش گرم من و کیمیا برگشت وای که چقدر دلم براش تنگ شده بود بابای صبح روز چهاشنبه ساعت ١٠ رسید اصفهان و من مرخصی گرفتم و رفتم دنبالشون نزدیک ساعت ٢ بود که رسیدیم خونه کیمیا از صبح چشم براه بابا بود وقتی صدای زنگ را شنید این دفعه به جای ماما بلند گفت : ماما ماما بابا بابا ووقتی باباش را دید با خندای خیلی متین نگاهش کرد و سرش را پایین انداخت و رفت بغلش و بوسیدش و بهش گفت بابا اف...
نویسنده :
مامان و بابا
11:24





